تبليغاتX
بوقکده
چند روز پیش وقتی پست دلخوشی رضا رو خوندم خیلی فکر کردم. خیلی! تقریباً تمام شب تا صبح رو به دلخوشی هام فکر کردم و وقتی بعد از اون همه فکر کردن و بعد از اون همه زیر و رو کردن گوشه کنار ذهنم بازم هیچی پیدا نکردم، وقتی فهمیدم هیچ دلخوشی ندارم، انگار همه ی وجودم خالی شد.

چند روز بعدش همون موقعی که بعد از یک ساعت و نیم متر کردن خیابونا و نشستن روی نیمکتا به خاطر نداشتن کلید داشتم عرض یه خیابون فرعی بی خطرو طی می کردم و به همه ی فکر هایی که تو اون یه ساعت و نیم در مورد نحوه ی مردنم کرده بودم، دوباره فکر می کردم(!) ،درست همون لحظه ای که با فاصله ی یه مو بین اون سمند و پرادویی که با سرعت نور سبقت خلاف گرفته بود گیر افتاده بودم و نمی تونستم حرکت کنم یه چیزی ته وجودم لرزید. فهمیدم که می ترسم! واقعاً می ترسیدم. توی یک هزارم ثانیه ای که پرادو فرمونو به چپ پیچوندو سمند فقط خودشو محکم به کیفم کوبید انگار یه دنیا حقیقت رو با یه فناوری پیشرفته وسط همه ی فکرای بی سرو تهم تزریق کردن.

دور روز بعدش توی بیمارستان روی صندلی های انتظار، بین اون همه شلوغی و خیره به در اتاق دکتر تقریباً مطمئن شدم که دلخوشی دارم. اون هم نه یکیو و دوتا؛ و این... یعنی زندگی.
...

دلخوشم به زندگی، به داشتنش
به دکتر جدیدی که خیلی بهش امیدوارم
به 7 آبان
به اینکه سردارنیا اجازه بده سر کلاسای سیاست تطبیقی نرم و آخر ترم فقط امتحان بدم
به 3 ماه وقتی که باقی مونده و می دونم کم نیست
به 8 تا منبع مهم
به کتاب تست داوود آقایی
به 6 روز دیگه که یه بسته از قرصا تموم می شه و 10 تا قرص روزانه می شه 9 تا، حتی اگه بازم چند تا بسته ی دیگه جاشو بگیره
دلخوشم به معافیت درس تربیت بدنی
به خیالبافی در مورد قبول شدن و تهران اومدن
به جشن فارغ التحصیلی
به بیرون رفتن با فرشته
به تعمیر شدن گوشی
به شرکت کردن تو عروسی سارا 8->
به اینکه محسن بالاخره فارسی ساز روی اون آ 1200 با کلاسش نصب کنه
به اون رکورد 14 روزه ی سکرتی که با ستایش ثبتش کردیم و نمی دونم بالاخره امروز تموم می شه یا نه؟
دلخوشم به سلامتیم
به اینکه عفونت خونی یا سرطان خون ندارم!
به اینکه لازم نیست هر هفته شیمی درمانی بشم
به اینکه توی یه شهر بزرگ زندگی می کنم
به اینکه لازم نیست برای دیدن یه دکتر معمولی کیلومترها راه بیامو شبو روی یه پتوی کهنه یا روی یه نیمکت کنار خانواده م تو محوطه ی بیمارستان سر کنم
دلخوشم به کمربندم با اون میله های فنری کوچولوش
دلخوشم به اینکه رو پیشونیم ننوشته "این فرد بیمار است" و می تونم توی اتوبوس و درمانگاه و هر جای دیگه جامو به مسن ترا بدم
دلخوشم به طعم خوشمزه ی نباتایی که افسانه برام آورده
دلخوشم به سرویس دانشگاه که امسال درست شده و دیگه مجبور نیستم 200 تا پله رو بالا پایین برم
دلخوشم به.....
اگه بخوام همه شو بنویسم خیلی زیاد می شه. ولی واقعاً خوشحالم که می تونم دلخوشی داشته باشم، می تونم بهشون فکر کنم و لبخند بزنم، شاید تأثیر این چند تا قرص جدیده، شایدم تأثیر فکرای خودم؛ ولی به هر حال نمی تونید تصور کنید بعد از پشت سر گذاشتن چند ماه که هیچ چیزی نتونسته باعث خوشحالیتون بشه، دلخوش بودن به چیزهای خوشحال کننده ی کوچولو چقد لذت بخشه.

پ.ن: تعریف من از دلخوشی خوشحالی های کوچیک و ساده ست که در واقع همینا بهونه ی زنده بودن ما رو تو مقطع های مختلف زندگی تشکیل می دن. گاهی زیادن، گاهی کم ولی اگه نباشن تحمل زندگی غیر ممکنه.
خوشحالی های بزرگ ِ زندگی من ارزششون خیلی خیلی بیشتر از اونه که با دلخوشی مقایسه شون کنم. چیزی مثل داشتن محسن، خانواده م و دوستای خوبم یه معجزه ی خیلی خیلی بزرگ و با ارزشه که هیچوقت نمی تونم اسم یه دلخوشی ساده رو روش بذارم در جمله ی فوق روی "محسن" یه اکسنت ویژه بذارید لطفاً

از سارا و محسن هم دعوت می کنم شرکت کنن.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 14:3 توسط یک بوقی |