تبليغاتX
بوقکده


امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در «تو»

 خلاصه کردم

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی

تکرار...


 قیصر امین پور


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:47 توسط یک بوقی

من دوست دارم همیشه اتاقم نامرتب باشه.
دوست دارم همیشه رازای بزرگمو در عین شلختگی زیر تخت و بین کتابام نگه دارم.
دوست دارم همیشه توی کمدم یه خروار کاغذ پر از نوشته های بی سرو ته داشته باشم.
دوست دارم همیشه یه سانت خاک روی وسایلم نشسته باشه و مردد باشم دقیقاً 3 روزه حموم نرفتم یا 2 روز؟!

همه ی اینا رو دوست دارم چون آخر شبا درست وقتی که فکر خودکشی می زنه به سرم یادم بهشون می افته!
یادم می افته که اول باید همه ی این کارا رو راست و ریس کنم و بعد مثل یه آدم متشخص بمیرم.
یادم می افته که دلم نمی خواد بعد از مردنم آبرو ریزی بشه و ملت بگن عجب شلخته ای بوده!

البته همون موقع به اینم فکر می کنم که اگه یه روز در حالیکه خودم قصد مردن نداشتم یهو ناغافل مرگ از راه برسه قراره چه بلایی سر رازای سر به مهر و کاغذای در هم بر همو زندگی بی سر وتهم بیاد!
خداکنه لااقل روز قبلش حموم رفته باشم و موهام به طرز رومانتیکی بوی شامپو بده!

پ.ن.1. پارسال یه کارگاه آموزشی در مورد خودکشی و اعتیاد و اینا توی دانشگاه گذاشته بودن. طرف می گفت اگه دیدید یکی داره به کارای عقب افتاده ش سروسامون می ده، زندگیشو مرتب می کنه، خوش اخلاق شده، حلالیت می طلبه و اینا بدونید احتمالاً قصد خوکشی داره!

پ.ن.2. آمار قتل و جنایت بین آدمای تنبل خیلی پایینه چون آدمای تنبل حتی عرضه ی کشتن خودشونو هم ندارن، چه برسه به بقیه!

پ.ن.3. حوصله ی دکتر ندارم. نه پزشک، نه دندان پزشک، نه روان پزشک! حتی اگه همه ش یهو با هم درد بگیره!!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- تو این ماه رمضونی خوبیت نداره از هم دلخور باشید.
- آخه آقاجون روم نمی شه باهاش رو به رو شم خجالت می کشم.
- خب این که کاری نداره یه پیامک بزن عذرخواهی کن!
- ایـــــول! چه فکر توپی!
..
دینگ دینگ، دینگ دینگ
..
- مامــان! محسن پسر حاج احمد پیامک زده عذرخواهی کرده!
- آفرین! ببین ماه رمضونی چه ثوابی برد. تو هم بپر در خونه شون برای افطار دعوتشون کن.
- وا مامان! تا من برم در خونه شونو برگردم که ماه رمضون تموم شده!!
- خب تو هم یه پیامک بزن!
..
 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:6 توسط یک بوقی |

با تشکر از سارا به خاطر اینکه منو دعوت کرد و با ابراز shame on you!  به سینا که منو دعوت نکرد ! و با تشکر از محسن به خاطر اینکه هویجوری خواستم لینکشو بذارم تبلیغ شه

عرضم به خدمت شما که من تجربه ی نزدیک به مرگ اینجوری که با یه اتفاق و یهویی باشه نداشتم، مثلاً اینجوری که یه میخ یهو بره تو پام وارد جریان خونم بشه بعد برسه به قلبم دریچه ی میترالمو سوراخ کنه و نارکار شم و اینا!

تو بچگیم هم خیلی شر بودم و همیشه یا بالای درخت بودم یا رو تیغه یا در حال بالا رفتن از در و دیوار ولی مثل شما سوسول نبودم و انقد با مهارت این امور رو انجام می دادم که تا امروز نه جاییمو شکوندم که مجبور شدم گچ بگیرم نه بخیه و این صوبتا

اما اگه واقعاً منظورتون تجربه ی نزدیک به مرگ یا دیدن مرگ باشه آره برام پیش اومده ولی  نه به خاطر حادثه، بیشتر به خاطر مریضی و اینا که گفتنش به اینجا ربطی نداره.

و اما خاطرات  معدود من:

1- فکر کنم 3-4 سالم بود. اون موقع ها توی مهدکودکا و پارکا ازین چرخ و فلک قدیمیا داشتن که نمی دونم هنوز هست یا نه. ازینا که افقی هستن، چند تا صندلی دارن یه میله ی دایره ای هم وسطشه که وقتی می چرخونیش چرخ فلکم می چرخه.
درست یادم نیست چی شد فقط یادمه به یه طریقی رفتم وسط میله ها (منم که ریزه میزه!) بعدم بچه ها چرخ فلکو چرخوندنو اون وسط گیر افتادم. سعی داشتم خودمو بکشم بیرون ولی میله ها روی بدنم قفل شده بود و عملاً داشتم له می شدم. هنوز وقتی یادم می افته می تونم فشارشو روی بدنم حس کنم. نفسم بند اومده بود کم کم جلوی چشمام سیاه شد. یعنی با وجود بچگی کاملاً اون لحظه فهمیدم دارم می میرم
شانس آوردم چند تا از مربیا از راه رسیدنو منو از اون تو آوردن بیرون. بعدشم کلی آب قندو، شربتو، شکلات و این چیزا به خوردم دادن
شانس آوردم دنده هام نشکست. یکی نیست بگه بچه کرم داری می ری وسط موتور چرخ فلک؟

2- 2-3 سالم بود. من از معدود آدمایی هستم که بچگیم رو خیلی خوب یادمه حتی دو سالگی! پاییز یا زمستون بود. مامان یه لباس سر همی سورمه ای با پارچه ی ضد آب برام دوخته بود که عکس یه پسر بچه ی تپل روش بود. یه روز که بارون تندی میومد لباس رو برای اولین بار کرد تنمو دست در دست هم زیر یه چتر عازم مهدکودک شدیم تا اون هم بعد از رسوندن من بره سر کار.
بارون خیلی خفن بود و تمام جوبا پر آب شده بود. من اسکل هم نمی دونم با چه انگیزه ای دست مامانو ول کردم که یهو جاتون خالی افتادم تو جوب (همون جوی!) آب! اما قبل از اینکه مسیر جوب رو طی کنم و به رودخونه و در نهایت به آبهای آزاد بپیوندم مامان مثل بچه گربه پشت گردنمو گرفت و از آب کشیدم بیرون.
همه ی سر همی خوشگلم به لجن مزین شده بود. با دلخوری برگشتیم خونه مامان منو گرفت زیر دوش یه لباس جدید کرد تنمو زود خودمونو رسوندیم مهدکودک. تنها عواقبی که داشت یه سرما خوردگی ناقابل بود.

3- فکر کنم سوم- چهارم دبستان بودم. شیراز یه جایی داره به اسم کوهپایه یا گهواره ی دید. یه کوهه وسط یه پارک که یه قسمتشو پله زدن تا ملت راحت تر ازش برن بالا. شب بود با خانواده ی داییم اینا رفته بودیم اونجا. شامو با خودمون بردیم که بالا بخوریم. موقع برگشتن من از کناره ها که پله نداشت می دوئیدم که یهو توی اون تاریکی پام به یه چیزی گیر کردو با سر رفتم طرف دره. معجزه بود که تونستم یه جوری خودمو نگه دارم. وقتی رسیدیم خونه هنوزم صورت همه رنگ گچ بود.

4- سال دوم دبیرستان. روزای آخر مدرسه بود، ناظم اولتیماتوم داده بود که فردا حتی اگه مرده بودید هم جنازه تون باید بیاد مدرسه! فقط به این شرط بود که اجازه می داد چند روز آخر رو بدون دردسر غیبت کنیم. صبح زود داشتم آماده می شدم برم مدرسه. (تو پرانتز به جوونای نسل چارمی: فکر نکنید فقط خودتونید که صبح به صبح چسب مو می مالید به کله تون و عازم مدرسه می شید، ما هم این دوران جاهلیت رو پشت سر گذاشتیم )
نظر به پرانتز یاد شده من هم طبق معمول همیشه زلف هایم را!! درون برس پیچ فرو برده بودم و مشغول سشوار زدن بودم تا از زیر مقنعه بریزم بیرون که یهو یه چیزی از توی سشوار رفت توی چشمم و دقیقاً کنار مردمک فرو رفت.
اول سعی کردم با دستمال خیس درش بیارم ولی وقتی دیدم تمام چشمم رنگ خون شده فهمیدم قضیه خفن تر از این حرفاست. به مامان نشونش دادم و سریع با هم رفتیم بیمارستان. اونجا هم آقاهه با گاز استریل چند تا ژانگولر زد ولی وقتی دید فایده نداره رفتیم اتاق جراحی که با پنس (!!!) درش بیارن. قلبم داشت میومد تو دهنم از ترس. برای شروع کار یه محلول ریختن تو چشمم که خیلی خیلی سوخت. منم همینجوری دعا می کردم یه اتفاقی بیفته که نخوان اون پنسو قیچی رو فرو کنن تو چشمم. وقتی بعد از ریختن محلول چشممو باز کردن که کارشونو شروع کنن.... اون چیزی که می خواستن درش بیارن دیگه نبود!
خداییش مستجاب الدعوه ای رو حال می کنید؟! جسم خارجی درون محلول حل شده بود و بقایاش با اشک از چشمم اومد بیرون
یکی دو ساعت بعد که رسیدیم مدرسه معلم ریاضی دلش می خواست منو از پنجره بندازه بیرون.

5- همین امسال! دانشگاه ما رو به روی یه خیابون پر تردد قرار گرفته که راننده های محترم هم همیشه شدیداً مثل گاو ازون قسمت عبور می کنند. تا حالا یکی دوتا تصادف ناجور اونجا برای دانشجو ها پیش اومده ولی هنوز هم مسئولا زیر بار احداث پل هوایی نرفتن!
طبق معمول همیشه دیر رسیده بودم. همیشه شنبه ها توی صندوق صدقات پول می نداختم ولی اون روز با اینکه دو شنبه بود یه حسی بهم گفت بقیه ی پولی که از تاکسی گرفتم رو نذارم توی کیفم و اونور خیابون بندازم توی صندوق.
تازه به وسط خیابون رسیده بودم که یه پژو با سرعت زیاد نمیدونم از کجا پیداش شد و قبل از اینکه بفهمم خورد بهم.صدای شدت برخورد وحشتناک بود ، پرت شدم عقب ولی قبل از اینکه بیفتم یه خانوم از پشت سر محکم منو گرفت! چند دقیقه طول کشید تا شوک تموم شه. هیچیم نشده بود! با وجود اون برخورد و صدای وحشتناک فقط یه درد خیلی خفیف توی بازو و پام داشتم! وقتی رسیدم اینور خیابون فقط به دستم که مشت شده بود و پولو توش گرفته بودم نگاه می کردم .... دیریدیرین! کلید اسرار! دختری که از تصادفی مهیب (!) جان سالم به در برد! شما هم اگه وقایع معجزه اسایی در زندگیتون رخ داده اونا رو برای ما بفرستید که در برنامه مون پخش کنیم!

خب دیگه تموم شد. هر کی هم که برای دعوت کردن به ذهنم برسه مطمئناً قبلاً دعوت شده پس خودمو ضایع نمی کنم و همینجا شما رو به خدای بزرگ می سپارم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:3 توسط یک بوقی |