زمستون خدا سرده دمش گرم
زمین از غصه یخ کرده دمش گرم
تو قاموس خدا لوطی گری نیست
خدا نامرده نامرده دمش گرم!
سلام خدا
امروز چطوری؟ اوضاع خوبه؟ اون بالا بالا ها خوش می گذره؟... خواستم این یکی راهو هم امتحان کنم. به حرفام که گوش نمی دی گفتم شاید لااقل وبلاگمو بخونی!
دیشب یکی از بچه ها (مهرناز) می پرسید چمه و چرا غمگین نشون می دم؟ جوابشو ندادم فقط گفتم گاهی وقتا دلم از دست دنیا می گیره. شروع کرد برام به فلسفه بافتن که ما آدما خودمون با عملمون زندگیمونو می سازیم بعدم هر جا خرابکاری کردیم غصه و ناراحتیمونو می ندازیم گردن دنیای بیچاره. منم خندیدمو گفتم شاید!
شاید!... امروز اومدم از تو بپرسم! اومدم باهات دعوا کنم! اومدم حرفامو بزنم تا شاید تو هم با یه کامنت برام روشن کنی سختی هایی که تا حالا دیدم، مجازات کدوم گناهو خرابکاریم بوده.
بهاران یه بازی توی وبلاگش راه انداخته به اسم پته ریزون. حتماً در جریان هستی. پست پته ریزون من خیلی وقته که آماده ست اما دلم می خواد به جای اون، پته ی تو رو بریزم روی آب!... چیه جا خوردی؟ نکنه نگرانی با لیست کردن گرفتاری هایی که تا حالا داشتمو بی توجهی های ظاهریه توئی که خدامی باعث شم بنده هات ازت دور بشن؟! نه خدا جون نگران نباش. من خودم با این وضع و حال هنوزم درددلمو پیش کسی به جز خودت نمی برم دیگه بقیه که جای خود دارن... خب از کجا شروع کنم؟
چشماتو نبند، گوشاتو نگیر... باید بشنوی. باید بشنویو جوابمو بدی. این دفعه مثل دفعه های قبل نیست تا جواب ندی دست بردار نیستم.
اگه واقعاً سختی هایی که توی زندگیمون می بینیم نتیجه ی گناهائیه که انجامشون دادیم باید از خیلی وقت پیش دنبال گناهام بگردم... مثلاً از قبل از 8 سالگی...
گاهی با محسن دعوا می کردم، گاهی هم گولش می زدم که قلکشو بشکنه و بریم با هم از سر کوچه بستنی قیفی بگیریم... یادته خدا؟ عجب بستنی قیفی هایی بود... حیف که مغازه ی حاجی بستنی فروش تعطیل شدو بچه هاش به جاش مرکز و کپی و پرینت و لمینت باز کردن... از بحث دور نشیم، داشتم گناهامو می گفتم... خب یه بارم کاغذ دیکته ای که 14 گرفته بودمو از دفتر املام کندم؛ املا رو از اول نوشتمو خودم به خودم 20 دادم. خب تقصیر من نبود! نمی خواستم مامان تنبیهه م کنه...هر چند توی همون املای تقلبی هم باز 2 تا غلط داشتمو مامان فهمید... به هر حال گناهام که ازین بزرگتر نبوده! بوده؟
واقعاً بلایی که توی اسفند کلاس سوم سرم اومد تاوان اون بستنی قیفی ها و اون املای تقلبی بود؟ وقتی رسیدم توی کوچه مریم با چشمای خیس کنار در ایستاده بود، عمه م اونجا چیکار می کرد؟ چرا مثل دیوونه ها بی دلیل می خندید؟ هیچوقت نفهمیدم چرا به جای خونه ی خودمون مجبورم کردن برم خونه ی همسایه... یک هفته مدرسه تعطیل بود... از خونه ی این فامیل به خونه ی اون فامیل... همیشه حسرت تعطیلیه مدرسه رو می خوردم... پس چرا خوش نمی گذشت؟... پس چرا منو نمی بردن خونه؟!
بعد از یه هفته بالاخره جلوی در خونه ایستاده بودم. عکس بابا توی یه قاب زشت وسط یه دسته گل سفید و صورتی بود. صدای قرآن می یومدو مامان چادر سیاه سرش بود... تازه یاد گربه نوروزی هام افتادم. زود دوئیدم توی حیاط تا به شیشه ی مربایی که لونه شون شده بود سر بزنم. ولی بارون شیشه رو پر از آب کرده بود. هیچ کس یادش نمونده بود که اونا رو زیر سقف بذاره. هنوزم دلم براشون می سوزه که به خاطر من هیچ وقت نتونستن پروانه بشن... یعنی واقعاً به خاطر اون نمره ی 20 دروغی ِاملائو اون بستنی های قیفی ِ شکلاتی بود؟....اگه اون موقع مجازاتشو می دونستم هیچ وقت به بستنی لب نمی زدم.هیچ وقت از ترس ناراحتی مامان دفترمو پاره نمی کردم... قسم می خورم که این کارو نمی کردم!
وقتی عزیز ترین فرد زندگیتو از دست بدی دیگه مردن آدمای دیگه کم کم برات مثل ِ یه فیلم ِتکراری می شه. نمی خوام از همه ی مرگایی که توی این چند سال اتفاق افتاد برات حرف بزنم خدا جون. خودت می دونی که هنوزم چقدر از قبرستون و عزاداری متنفرم ولی کم کم با رفتارات باعث شدی یادبگیرم نباید چیزی رو دوست داشته باشم چون دوست داشتنش دقیقاً مساویه با از دست دادنش.
می خوام از حسرتام برات بگم. حسرت...؟ آره حسرت... مثلاً حسرت ِ محکم بغل کردن یه مرد! خدا جون فکرت عوضی جای دیگه نره ها منظورم یه مرده! یه مرد واقعی! شنیدی اون شعره رو؟ « دلم آغوش بی دغدغه می خواهد...» نمی دونم سال چندم راهنمایی بودم که کم کم حس کردم اون مرده داره پیداش می شه. یه عموی گم شده. کسی که می تونست خیلی از جاهای خالی رو پر کنه. مثل جودی ابوت که برای بابا لنگ دراز نامه می نویسه براش نامه می نوشتم و اونم در جواب بهم تلفن می زد.
چند سال گذشت، آدمایی اومدنو رفتن که شاید حضورشون اونقدرا پر رنگ نبود... ولی انگار این دفعه قرار بود یه اتفاق متفاوت بیفته. یه عشق!... یه عشق؟! تابستون سال دوم دبیرستان عجب تابستونی بود. یادت هست خدا؟ نیمکتای پارک آزادی بعد از جلسه های تحریریه... بهش می گفتیم جزیره، یادته؟ تازه قرار بود عمومو هم ببینم! برای اولین بار... هر چند توی یک کشور غریب. وقتی رسیدیم هتل... خودت اونجا بودی خداجون واقعاً می شه اون لحظه رو وصف کرد؟
اولین شبی که توی بالکن بی اختیار تو بغلش گریه کردمو یادته؟ دلم می خواست تا ابد اونجا بمونم. فکرشو بکن! یه مرد محکم منو بین بازوهاش گرفته بودو من داشتم 15 سال دوریو براش گریه می کردم... چقدر شبیه بابا بود. وقتی سرمو بلند کردم تمام لباسش از اشکام خیس شده بود. چشمک زدو گفت حالا راستشو بگو شیطون فقط گریه می کردی یا بینش وقتی حواسم نبود دماغتو هم پاک می کردی؟ چقدر اون شب خندیدیم... چقدر خندیدن بعد از اون همه گریه لذت بخش بود.
بردمش کنار بالکن. یه ستاره ی پرنورو بهش نشون دادمو گفتم اینو می بینی؟ قرار شده وقتی منو "اون" از هم دوریم حرفامونو به این ستارهه بزنیم که به اون یکی برسونه. خندیدو گفت خل و چلا اینکه ستاره نیست! ماهواره ست!
فرداش رفتم براش سوغاتی خریدم. یه پیرهنو یه عطرو یه افترشیو. عموم نگام کردو گفت خوبه فقط واسه بعضیا خوش اخلاقی!
15 روز بعد از 15 سال دوری! چقدر زود گذشت... ولی خب حداقل یه نفر بود که هنوز روی همون نیمکت همیشگی منتظرم باشه. اما اینبارم زیاد طول نکشید، یادته خدا جون... چه آذر سردی بود... خیلی سرد.
وقتی با عمه م تو خیابونای سرد راه می رفتمو برام موعظه می کرد به چه چیزایی فکر می کردم. بهش گفتم عمه مگه من چیکار کردم؟ یادم به دختر عمه هام افتاده بود... آخه چرا من؟... گفت آخه چون تو خیلی دختر خوبی هستی خدا نمی خواد که به اشتباه بیفتی.
فکر نمی کنم مامان هیچوقت منو بخشیده باشه. می گفت یعنی عموت از من بهت نزدیکتر بود؟... ولی من تحمل می کردم. چون فکر می کردم باید خودمو ثابت کنم! چه دورانی بود... فرار کردنای گاهو بیگاه با نینا از مدرسه رو یادته خدا؟ شاید همون فرار کردن سر زنگای کسل کننده ی آمارو زمین شناسی هم یه گناه کبیره بودو اتفاقاتی که بعدش افتاد تاوان اون گناها.
تابستون سال سومو یادته خدا؟ من یه طرف میز نشسته بودم، اون دختره یه طرف، " اون" کنارشو دبیر تحریریه هم رو به روم. یه قرآنم وسط میز بود... لازمه یادت بیارم که چه حرفایی زده شد یا خودت یادته؟
دیگه بعد از اون سرزنشا شاید حتی عموم هم اونجوری که باید باشه نبود ... من موندمو یه اقیانوس. تغییر رشته دادمو مثل یه غواص شیرجه رفتم زیر آب به امید مروارید. سال بعد دوباره همه چیز داشت قشنگ می شد. توی مدرسه مثل همیشه عالی بودم. دوستای جدید، دنیای جدید و درسی که با عشق می خوندمش. یه روز ظهر که خسته از مدرسه بر می گشتم کلیدو توی در چرخوندمو... خدایا کی توی هال نشسته بود؟ عموم؟!
آره اومده بود! بعد از این همه سال اومده بود. زنش باردار بودو مونده بود پیش بچه ها.
- چه خبره عمو؟ اون دوتا بس نبودن مگه؟
چقدر خوش گذشت!...
نزدیک یه ماه مونده بود به کنکور که آقاجون مرد. چقدر پیرمردو دوست داشتم... خیلی غرغرو بود ولی به همون نسبتم با نمک بود. "بابک" تو جلسه های مشاوره چقد باهام حرف می زد که خودمو نبازمو این یه ماهه سرنوشت سازو فدای عزاداریو ختمو گریه نکنم.
عمو گفته بود باباشو دفن نکنن تا خودش بیاد. 5 تا پرواز عوض کرد تا رسید اینجا و باباشو با دستای خودش توی خاک گذاشت. چقدر آقاجون توی کفن خوشگل شده بود. خدایا چی می شد اگه همه ی آدما توی پیری می مردن؟ اونقدر روشن...اونقدر آروم...
خدایا یه لطف بزرگ دیگه هم بهم کردی. چیزی که همیشه آرزوشو داشتم! همیشه وقتی همکلاسی هام با پدراشون واسه گرفتن کارنامه می یومدن خودمو جمع و جور می کردمو کنار می کشیدم... تو آخرین سال مدرسه کاری کردی که با یه مرد واسه گرفتن کارنامه م برم... چه ذوق و شوقی داشتم. هنوز قیافه شو بعد از دیدن نمره هام یادمه. با هم رفتیم کافی شاپو کلی تفریح کردیم... یه جشن دو نفره!
شاید قبولی با یه رتبه ی خوب تکمیل همه ی اون شادی ها بود. ولی بعدش... بعدشو نمی خوام یادم بیاد خدا... کی فکرشو می کرد که اونجوری بشه؟ وقتی عمو پای تلفن فهمید لپ تاپم خراب شه گفت تابستون که بیام جدیدترین مدلشو با خودم برات می یارم... تابستون؟!
خیلی ذوق داشت چون پسر کوچیکش حالا یک ساله شده بودو می تونست تابستون با زن عمو و بچه ها بیاد ایران. آخرین امتحانو که دادم رفتم آرایشگاه... ده روز دیگه قرار بود عمو بیاد. وقتی رسیدم خونه حدس زدن اینکه اتفاقی افتاده از قیافه ی مامان چندان دشوار نبود.
نصف قولشو عمل کرد. تابستون اومد. ولی به جای اینکه اون زن و بچه شو بیاره اونا توی یه تابوت آهنی با خودشون آوردنش.
توی سرد خونه ایستاده بودمو به مرد درشت هیکلی که با فرز ومیخ و آهن روی تابوت مهر و موم شده می کوبید نگاه می کردم. چقدر سرد بود... چقدر سرد.
قیافه شو یادته خدا؟ یادته چند شب از کابوسش نمی تونستم بخوابم؟ پسر کوچولوی 1 سالشو یادته که هر مردیو که می دید به حساب اینکه باباشه چجوری توی بغلش آروم می گرفت؟
ولی انگار هنوز زود بود که یاد بگیرم هر کسیو دوست دارم باید از دستش بدم. اون سالم با دو تا مرگ دیگه به آخر رسید تا تعداد مرگایی که لمسشون کردم به ششمی برسه... خدایا محمدو یادت هست؟ فقط 17 سالش بود... وقتی به موهاش ژل می زد... وقتی اون عینک بزرگو می زد روی چشماش... وقتی با اشتیاق در مورد آهنگای رپ و هم سن و سالاش حرف می زد....
هنوزم از عروسکای بزرگ با لباسای توریو از لپ تاپ بدم میاد... بابا هم قبل از رفتنش قول داده بود یه دونه ازون عروسکا برام بگیره. اون اسباب بازی فروشی ِ بزرگو یادته خدا؟
شب سال تحویل که چهلم مامان بزرگ و عید اولش هم بود با لباسای سیاه نشسته بودم پشت کامپیوتر... توی خونه تنها بودمو تو اون دنیای مجازی بی سرو ته هم غریبه... تا اینکه یه نفر منو پیدا کرد!... ستایش.
کم کم همه ی دنیام شدن دوستام... زندگی سعی داشت که قشنگ تر بشه. هنوز فروردین تموم نشده بود که سرو کله ی پسری پیدا شد که سعی می کرد نشون بده متفاوته... البته حق داشت. متفاوت بود. خیلی متفاوت... اما....! دوباره زمین خوردمو این بار محکم تر از همیشه بلند شدم. سعی کردم نشون بدم اتفاقی نیافتاده. نمی خواستم این دفعه هم جلوی تو کم بیارم خدا.
این آخریا رو حتماً خودت خوب یادته. احمقانه ست که دنیای یه دختر 20 ساله بشه یه مشت رنگو نوشته و اسمو عکس... ولی شد! دوستام یواش یواش دنیامو ساختن. همشونو دوست داشتم. خودت می دونی چقدر زیاد. بازم فراموش کرده بودم که نباید چیزی یا کسیو زیادی دوست داشته باشم. یادم رفته بود که تو اون بالا نشستی و زوم کردی روی من تا ببینی به کی علاقه مند می شم تا سریع ازم بگیریش.
آره خداجون. دنیای من همین دوستام بودنو اون سایت مجازی. یادت رفته اون نقاشی ها رو با چه عشقی می کشیدم؟ اما خب برای شکستن همش 3 روز وقت کافی بود. امروز وقتی با فرهاد حرف می زدمو اون سعی می کرد متقاعدم کنه گفتم: فکرشو بکن مثلاً خدا بیاد تو جادوگران یه پست بزنه، قفل بودن تاپیکو دسترسی های ملتم روش هیچ اثری نداشته باشه. خندیدو گفت این که شد داستان علمی تخیلی! منم خندیدم ولی بهش گفتم خدایی که حتی نتونه یه پست بزنه واقعاً چه خدائیه؟
نیومدم اینجا که فقط شرح بدبختی هامو برات ردیف کنم خدا. می دونم که اگه بخوام از داده ها و مهربونی هات حرف بزنم کل کاغذا و وبلاگای دنیا هم کمه. خودت که می دونی هیچ وقت نشده که منکر خوبی هات بشم. فقط الان دلم گرفته. با این اخلاقی که دارم هم نمی تونم با هیچ کس دیگه ای حرف بزنم. همه می گن چرا بهمون می پری، چرا طعنه می زنی، چرا تیکه می ندازی؟... خدایا تو که ناراحت نمی شی اگه بهت بپرم؟ اگه یه ریز بهت تیکه بندازم چی؟ فکر کنم دلت اونقدر بزرگو محکم هست که اگه باهات دعوا کنم هم از شکستنش ترسی نداشته باشم. ولی خداییش خودمونیم خداجون بعضی وقتا بدجوری نامرد می شی. سرمای زمستونت مال کارتن خواباستو زخم زبون و تهمت بنده های نفهمت مال بی پناها.
دلم از دست دنیات گرفته. حتی از دست خودت، از دست عدالتت... امروز خیلی رو دلایل ناراحتیم دقیق شدم. خدایا من که سر ِ زمین خوردن آخرم هیچ شکایتی نکرده بودم پس دلیل این بازی آخرت چی بود؟ شاید حرفی که به ستایش زدم درست باشه. من حسودم! حسودم؟... نمی دونم... خوشحالی آدما خوشحالم می کنه ولی... تو این قضیه من فقط یه موش آزمایشگاهی بودم. یه مثال واسه اثبات دروغگوئیه یه نفر. ثابت شدنش برای من چه نفعی داشت؟ من که قبلاً همه چیزو می دونستم. دیروز دو نفر حرفاشونو ثابت کردن، دو نفر از دهن گرگ بیرون اومدن و یه نفر از اعتماد 4 ساله ش پشیمون شد . بعدم یه قهوه ی داغو یه خرده خنده و تمام.
حسودیم شد خداجون... چرا من هیچ وقت نتونستم تو زندگیم هیچ چیزیو ثابت کنم؟ چرا همیشه به سکوتو و صبر محکوم شدم؟ چرا هیچوقت هیچ کس نبود که از دهن گرگ بکشدم بیرون... چرا وقتی تو اوج سر در گمی و تاریکی دنبال یه قطره نور می گشتم هیچ نشونه ای از جانبت نبود؟... به مسعود حسودیم شد. خیلی. خیلی زیاد.
همه فکر می کنن این قضیه منو خوشحال کرده ولی تو خودت حقیقت ماجرا رو می دونی. مثل یه تفاله ی بی ارزش، مثل یه موش آزمایشگاهی ِ مرده دورم انداختن! از تو شکایت دارم خدا فقط از تو.
اینبار چرا خوشحالی آدما خوشحالم نمی کنه؟ باید بازم برمو واسه راحتی یه عده ی دیگه خودمو سر به نیست کنم؟ یه غواصیه طولانیه دیگه تو اقیانوسو یه مروارید دیگه؟ بعضی گناها انقدر بزرگن که هر جوری فکر می کنم هیچ مجازات مناسبی براشون به ذهنم نمی رسه. اونوقته که باز دلم ازت می گیره. لااقل می تونستی یه کاری بکنی، یه حرکتی بزنی... نمی تونستی؟ آخه مگه تو خدا نیستی؟ مگه تو قادر مطلق نیستی؟ تا کی باید بغضمو قورت بدمو چند روز بعد همشو مثل یه زهر کشنده توی سینک دستشویی بالا بیارم؟
من امشب واقعاً دلم از دستت گرفته. باورت می شه هیچ وقت نتونستم مامانمو اونقدری که باید دوست داشته باشم فقط از ترس اینکه اونو هم ازم بگیری؟ نمی دونستم انقدر زوم کردی رو زندگیم که دنیای مجازیم هم از چشمت دور نمی مونه. باشه این یکی هم واسه تو ولی کم کم حسابت داره سنگین می شه ها! اگه واقعاً خدای خوبی باشی یه جایی ، یه وقتی و یه جوری باید جبران کنی. هر چند اگه دست خودم باشه من ترجیح می دم کلاً چیزی ازم نگیری که بعدش این دردسرا پیش بیاد. .ولی خب... من که خدا نیستم تو خدایی. شاید من نمی فهمم... به هر حال فعلاً که دور دست توئه ;)
حرفام که خسته ت نکرد؟ از شکایتام که ناراحت نشدی؟ یه وقت لینک وبلاگمو از لیست پیوندات پاک نکنی ;)! تو که پست نزدی، دستای منو هم واسه نوشتن بسته بودن پس یه جورایی شدم مثل تو! ساکت ِ ساکت مثل خدا! توفیق اجباری... خنده داره نه؟ :)) ولی خب درسته تو خدایی اما انقدر کلاس گذاشتنم گاهی وقتا خوب نیست. لااقل یه کامنت که می تونی بذاری تا بفهمم حرفامو خوندی! چیزی که از خداییت کم نمی شه می شه؟!
خب من دیگه برم. وقت کردی بعضی وقتا یه سری بهم بزن می دونی که چقدر تنهامو گاهی چقدر دلم برای کسی که ساکت بشینه و به حرفام گوش کنه تنگ می شه. مواظب دوستام باش. اگه یه روز برگردمو ببینم یه مو از سر یکیشون کم شده واقعاً دیگه حسابی از دستت شاکی می شم. از قول من به همشون بگو خیلی دوستشون دارمو خیلی دلم براشون تنگ می شه. می دونم که سکوتت فقط واسه منه و به موقش با همه ی اونا حرف می زنی. ببخشید اگه یه خرده پته تو توی جمع روی آب ریختم ولی می دونم که اونقدر خدا هستی که این چیزا ناراحتت نکنه. نوشتن برای تو خیلی آرومم کرد. هنوز چشمم به آسمونته، مواظبم باش.
مینای تو
پ.ن:
به دوستام: یه چند وقتی بهتره بهم تلفن یا اس ام اس نزنید. نه به خاطر اینکه فکر کنید دوستتون ندارم، فقط به خاطر اینکه دوستم دارید.... دارید؟
دلم براتون می سوزه. برای شما موجودات دو پای کوچیک که روی تخت های پادشاهی تک نفره تون نشستید و توی دنیای تک نفره ی حقیرتون فرمانروایی می کنید. شمایی که هیچ چیز نمی فهمیدو در عین حال فکر می کنید خدای منطق و انصافید.
آره من هستم! من وجود دارم! شاید دونستنش آزرده تون کنه اما من کماکان هستمو دارم برای شما می نویسم. فقط برای شما! همونطور که می بینید زنده م! همونطور که می بینید نفس می کشم! همونطور که می بینید نفس می کشم و به حماقت های کثیف همتون لبخند می زنم!
چی شد که انقدر ازتون آزرده شدم؟ چی شد که انقدر خودتونو در نظرم حقیر کردید؟ تا حالا بهش فکر کردید؟ اصلاً براتون اهمیت داره که حتی برای یه لحظه تو نظر کسی که نه دیدینش و نه می شناسیدش انقدر منفور باشید؟
شاید دلسوزی کافیه، شاید صبر و تحمل کافیه... تا کی می خواید منو با خط کش های کوچیک و حقیر خودتون اندازه بگیرید؟! هنوز هم نمی تونید باور کنید من تو ابعاد بی ارزش و خالی ذهن شما جا نمی شم؟ هنوز هم نمی خواید باور کنید دغدغه های دنیای بی سر و ته من با دنیایی که شما تو ذهن های کوچولوتون دارید از زمین تا آسمون فرق می کنه؟ نه دلسوزیتونو می خوام، نه توجهتون و نه همدردیتونو!
غم های من اون قدر حقیر نیستن که شما از عهده ی شریک شدن حتی با ذره ای ازونا بر بیاین! شمایی که اصلاً نمی شناسمتون و نه ذره ای بود و نبود من برای شما فرق داره نه ذره ای بود و نبود شما برای من!
من از ته دل قهقهه می زنم وشما نمی فهمید! شمایی که بزرگترین درگیری ذهنتون رنگ کاپشنتونه و بزرگترین غمتون خیانت دوست دختر یا دوست پسرتون! یه مشت خاله زنک بی مصرف! حالمو به هم می زنید... حالمو به هم می زنید!
واقعاً چی فکر کردید؟ واقعاً در مورد من چی فکر کردید؟
گاهی گریه می کنم... برای صداقت... برای انسانیت... برای عدالت... تا حالا برای این چیزا گریه کردید؟ تا حالا یه بچه ی 4-5 ماهه رو بغل کردید؟ تا حالا برای معصومیتش اشک ریختید؟
چرا منو با ترازو های کوچولوی خودتون اندازه می گیرید؟... شنیدید می گن هر غمی آدمو چند سال بزرگتر می کنه؟ تا حالا چقدر بزرگ شدید؟ تا حالا بزرگترین غم زندگیتون چی بوده؟ رفتن دوست دختر یا پسرتون به یه شهر دیگه؟ مردن گربه ی همسایه؟ گم شدن هندزفزی موبایلتون؟ .... دیروز آخرین پست بلاگ 360 سینا رو می خوندم... توصیه می کنم حتی اگه مثل من قبلاً خوندینش باز هم یه سری بهش بزنید.
ببینید احمقای کوچولو! من از شما بزرگترم.... خیلی بزرگتر! اون چیزی که اون دختر کوچولوی ساده فکر می کنه یا اون بچه گرگ حقیر خیال می کنه هیچ کدوم برای من کوچکترین اهمیتی نداره! اگه به عنوان یه پسر توی 23- 24 سالگی بزرگترین دغدغه م سر کار گذاشتن٬ فریب دادن و جلب محبت چند تا دختر برای جبران همه ی کمبود ها و ضعف اعتماد به نفسی که تو زندگیم داشتم باشه؛ با افتخار خودمو دار می زنم و دنیا رو از حضور انگل بی مصرفی مثل خودم راحت می کنم! مطمئن باشید این کارو می کنم!
چرا فکر می کنید مردن آدما ی بی ارزش باید انقدر اهمیت داشته باشه؟ من مرگو بارها تجربه کردم چه به این شکل چه به اون شکل! تجربه ای که فکر می کنید توی 21 سالگی برای من یه فاجعه ست توی 16 سالگی 100 ها برابر بدتر از این تکرار شده! شکست عشقی! :)) می بینید که هنوز زنده م و حتی اگه دیدنش براتون شکنجه باشه بازم با کمال رضایت دارم نفس می کشم!
چرا باید خودمو اثبات کنم؟ به کی؟ به شما؟! قبلاً بارها جلوی آدمای حقیر دیگه این کارو انجام دادم! دیگه برای من تازگی نداره ... باور کنید نداره. لازمه چند بار شاهد این باشم که یه نفر دستشو می ذاره روی قرآن و به خاطر حقارتش به دروغ قسم می خوره؟ من برای انسانیت گریه می کنم و شما فکر می کنید اشکام برای بدبختی هائیه که خودتون با ذهنای حقیرتون بهم نسبت دادید!... چیه این قضیه خوشحالتون می کنه؟ واقعاً انقدر لذت داره؟ نمی دونستم به قول خودتون شکست عشقی خوردن من اونقدر براتون ارزشمنده که به خاطرش با کلیه ی وسایل ارتباطی همه ی کشورو به هم بدوزید!.... نمی دونم ازینکه انقدر در نظرتون پر اهمیتم باید احساس تکبر بهم دست بده یا تهوع؟!
کدومتون شنیدید که من یکبار کسی رو نفرین کنم؟ در مقابل چند بار از زبونم شنیدید که گفتم دلم برای حقارت کسی می سوزه؟! آره من دلم می سوزه... دلم برای اون بچه ی 5 ماهه می سوزه که قراره گرگای نیمه بالغی مثل ما بشه!
چرا باید ناراحت باشم؟ چرا باید افسرده باشم؟ شما بگید... یعنی واقعاً این قضیه انقدر خوشحالتون می کنه؟
تا حالا چند بار توی سردخونه رفتید؟ تا حالا شاهد باز کردن تابوت مهر و موم شده با فِرِز و قیچی آهن بر بودید؟ چند بار توی محل شستن مرده ها پا گذاشتیدو در حالی که به بدن بی حرکت عزیز ترین آدمای زندگیتون خیره شدید به دیوارای سرد تکیه زدید؟ تا حالا ضجه تون رو قورت دادید؟ تلخیشو می شناسید؟ تا حالا وقتی خودتون از شدت سنگینی غم در حال خرد شدن بودید زیر بازوی کسی رو گرفتید؟ تا حالا صورت تصادفی عزیز ترین فرد زندگیتونو دیدید؟ تا حالا چهره ی ورم کرده و چشمای کبود یه مرده رو دیدید؟ تا حالا دیدید از زخمای ده روزه ی بخیه خورده ی یه جسد منجمد، هنوز خون بیرون بزنه؟ تا حالا شب توی قبرستون بودید؟ وحشتشو می شناسید؟ تا حالا شده برای خاطر دردی بزرگتر از رگ به رگ شدن انگشت پاتون یا از دست دادن مثلاً عشقتون (!) گریه کنید؟
من برای حقارتتون گریه می کنم...برای فروختن روحتون... برای شمایی که هیچی نمی فهمیدو فکر می کنید می فهمید.برای یه بارم که شده وقتی توی خیابون پا می ذارید به جای نگاه کردن به فلان بوتیک و صورت نقاشی کرده ی فلان دختر و موهای سیخ سیخی فلان پسر به چیزای دیگه نگاه کنید... به آدمایی نگاه کنید که وقتی شما غم عشق (!) بزرگترین فاجعه ی زندگیتونه و فکر می کنید شاید با خوردن یه آیس پک یخ بتونید یه خرده اعصابتونو آروم کنید، حسرت یه تکه نون دارن! فقط یه تکه نون! ... چند بار به پرورشگاه سر زدید؟ چند بار یه بچه ی کثیف کوچولو که آب دماغش تا روی لباش رسیده و رو بغل کردید؟ تا حالا چند بار یه پیرزن شکسته رو از خیابون رد کردید و وقتی می خواستید پولی که ته جیبتون داشتیدو بهش بدید از طبع بلندش شرمنده شدید؟ تا حالا چند بار از یه پیرمرد 100 ساله پرستاری کردید و وقتی که مُرد به اندازه ی از دست دادن بچه ی خودتون براش اشک ریختید؟ تا حالا چند بار رفتید بهشت زهرا و برای جنازه هایی که اصلاً نمی شناختید گریه کردید؟ تا حالا به پیرمرد کارگری که با دست و پای خاکی کنار یه ساختمون نیم ساخته نماز می خونه خیره شدید؟
مرگ خیلی بهمون نزدیکه و هیچ وقت باورش نمی کنیم... وقتی که جنازه های متلاشی شده وخونیمونو مثل یه کثافت متعفن از روی آسفالت خیابون جمع می کنن... من به اون روز فکر می کنم... واقعاً اون روز برامون مهمه که کی دوستمون داشته، کی بهمون خیانت کرده، کی کاپشن خوشرنگی که چشممون دنبالش بوده رو زود تر از ما خریده و کی به خیال خودش دوست پسر سابقمونو روی هوا قاپ زده؟... واقعاً مهمه؟... مهمه؟!
فکر می کنید از دست رفتن انسانیت آدما و لجن مال شدن صداقت بیشتر ارزش گریه کردن داره یا شنیدن لفظ " برو بمیر آشغال عوضی!" از زبون پسری که تا همین چند وقت پیش پای تلفن آهنگ مورد علاقه تو با گیتار می زده و بدون خجالت برای برگشتنت هق هق می کرده؟
من اشکامو فدای موضوعات بی ارزش نمی کنم! ... اگه گاهی گریه می کنم برای اینه که یادم نره...یادم نره که انسانیت یه موهبته و صداقت یه گنج. برای اینه که یادم نره عدل و انصاف چیزیه که داشتنش حتی بعد از اینکه جسد متعفنم گوشه ی خیابون افتاد هم ارزشمنده.
از این به بعد وقتی می خواید اسم منو به زبون های کثیف و حقیرتون بیارید قبلش یه خرده فکر کنید... فقط یه خرده فکر!
از کجا شروع کنم؟ می دونید چیکار کردید با من دیوونه های بوقی؟ هعیی روزگار....، نفس عمیق!
به اندازه ی ماهها حرفو صفحه ی سفید وبلاگو سکوت و سکوت و سکوت.
اینجا رو که می بینم یاد حرفای نگفتم می یفتم. یاد پست هفتمو خداحافظی ساکتی که نمی خواستم هیچ کس جز خودم صداشو بشنوه... و حالا سینا با آوردن یه اسم، با یه دعوت ساده دوباره منو با این صفحه ی سفید آشتی می ده؟!
دعوتت خیلی روم تأثیر گذاشت سینا. احساس درختی رو دارم که می خواد ریشه هاشو از توی خاک بیرون بکشه و بدوئه! (به قول محسن منم که ندوئیده!!) درخت بودن هیچ وقت جاذبه ای برام نداشته. فکر کن زنده باشی ولی نتونی حرکت کنی! چی شد که من درخت شدم؟ کجای دنیا دختر باد توی خاک ریشه می زنه؟ کاش لااقل ریشه زدنو بلد بودم، کاش می تونستم چیزی بشم که مجبورم باشم ... یه تبر می خوام! یه تبر!
نفس عمیق!
وقتی سینا دعوتم کرد چیزی برای گفتن نداشتم! واقعاً هیچی... اینبار دیگه دعوت شب یلدای روح الله نبود و منم اون باد سرزنده ی 17-18 ساله نبودم.
امروز اومدم سراغ وبلاگاتون. وبلاگ همه ی شمایی که منو می شناسید و نمی شناسید. بهاران، بی تا، سارا، آیدین، غزاله، سینا....
شاید قبلاً هم بعضی هاتون اینو از من شنیده باشید: آدما معمولاً برای از دست رفتن بچه گیشون غصه دار می شن. دور شدن از حس قشنگ کودک بودن برای همه ی ما ناراحت کننده ست... اما نوجونی چی؟ تا حالا بهش فکر کردید؟
امروز خط به خط نوشته هاتونو خوندمو اشک ریختم. حس بدی دارم. مثل خزنده ای که در حال پوست انداختنه ولی پوسته ی جدیدشو نمی خواد. آره من یه درختم! یه درخت ساکت و افراشته که برای فراموش کردن لذت دویدن زیر بارونو حس کردن دست باد بین موهاش، به قد کشیدن آروم شاخه ها و برگاش دل خوش کرده. یک سانت دو سانت... یک برگ دو برگ ... یک جوونه دو جوونه...
یه درخت هیچ وقت عصیان نمی کنه، هیچ وقت فریاد نمی کشه، هیچوقت توی تظاهرات شرکت نمی کنه، هیچ وقت توی اوج غم ضجه نمی زنه. هیچ وقت از مدرسه فرار نمی کنه، هیچ وقت دوست پسرشو نمی بره خونه، هیچ وقت سیگار نمی کشه، هیچ وقت به غریبه ها تلفن نمی زنه.
یه درخت هیچ وقت شکایت نمی کنه، هیچ وقت شکست عشقی نمی خوره، هیچ وقت حماقت نمی کنه، هیچ وقت روی کاغذ فحشای زشت نمی نویسه، هیچ وقت سر کلاس موشک بازی نمی کنه، هیچوقت....
حسادت می کنم! به غصه هاتون، به شکستاتون، به لذت فرارتون از مدرسه، به دوئیدنتون توی خیابونا، به عاشق شدنتون ، به دوستیاتون...
انگار سالهای قشنگ گمشده ی زندگی من تو وجود همتون متبلور شده. انگار همه ی شما منید و من همه شما! همه ی ما آدمای خاکستری . وقتی جیغ می کشید، فریاد می زنید، فحش می دید، فرار می کنید، ضجه می زنید، زمین می خورید، تحقیر می شید، سیگار می کشید، قهقهه می زنید، عاشق می شید، شکست می خورید... تو همه ی این لحظه ها یه درخت افراشته و محکمو تو ذهنتون بیارید که حسرت یه لحظه بودن جای شما رو داره! فقط یه لحظه!
حسرت تحمل تمام چیزایی رو دارم که شما بهش می گید عذاب! حسرت یه لحظه "زندگانی" به جای "زنده مانی" !
کاش می فهمیدید چی می گم. کاش درخت بودنو به سن سال ربط نمی دادید و با اخم نمی گفتید مگه تو چند سالته؟ کاش... اما نه! کاش هیچوقت نفهمید... هیچوقت!
خب انگار فضا زیادی فلسفی شد
. قرار بود پته ی خودمو بریزم روی آب اما فضا یه جوری شد که... توی یه فرصت مناسب تر اون پست رو می زنم. مرسی سینا که منو به عالم زنده ها برگردوندی
. نمی دونم تا الان کیا دعوت شدن . به هر حال من با اجازه تون قبل از زدن پست چند نفرو دعوت می کنم:
محسن(که اونم مدت هاست وبلاگش به سرای باقی ملحق شده
)
مهرناز ( که خیلی وقت نیست وبلاگشو کشف کردم)
رضا ( صرفاً به این خاطر که منو به خاطر کم کاری از نظارت بخش مقالات اخراج نکنه
)
ستایش بوقی هم که وبلاگ نداره. اگه کس دیگه ای به ذهنم رسید توی پست بعد می گم.
H G H: آره! ![]()
shokolat_lop_lop: پته ريزونو گفتما![]()
shokolat_lop_lop: پس الان تو ويرايش وبلاگم مي زنم![]()
H G H: من هر چی باشه پایتم! بزن ![]()
...می مونه یکی دیگه...
![]()