تبليغاتX
بوقکده
چند روزه هر كس حالمو مي پرسه مي گم معموليم...مملي مي گه معمولي جالبه! ولي به نظر من اصلا نيست...من ترجيح مي دم يا خوب باشم يا بد، نه اينكه همه ي روزامو مثل اين شكلكه بگذرونم: :-|
هوووم....
اين مريم حيدر زاده يه شعر خزي داشت توش مي گفت : من كسيو مي خوام كه عاشق باشه، اول و آخرش شقايق باشه و اينا! حالا من برعكس شدم...من كسيو نمي خوام كه عاشق باشه، من كسيو مي خوام كه دوست باشه! باور كن دوستي از عاشقي خيلي بهتره...خيلي بهتر.
ديگه نه حوصله ي تلفنو دارم نه حوصله ي اس ام اسايي رو كه هيچ وقت نمي رسه.ديگه نه دلم شور مي زنه نه تنگ مي شه...شايدم تنگ مي شه اما تنگ شدنش از روي عشق يا از روي عادت نيست؛ فقط از روي تعهده.
آره تعهد. تعهدي كه مثل يه طناب به يه نفر وابسته ت مي كنه. نه اشتباه نكن! نمي خوام بگم دست و پامو بستي. اگه نباشي هم مطمئن باش من حوصله شو ندارم سر اين رشته رو با يه نفر ديگه پيوند بدم.
ما عجله كرديم...تو اينجوري فكر نمي كني؟
گاهي مي شينم به اين فكر مي كنم كه چه اتفاقي افتاد. تو اولش اينجوري نبودي. بعضي وقتا به اين نتيجه مي رسم كه شايد از آخرين ملاقاتمون شروع شد. حتي يه بار اينو بهت گفتم.

_ تو فكر نمي كني از آخرين باري كه همديگه رو ديديم رابطه مون سرد شده؟
_ اين چه حرفيه مي زني؟!...وقتي اينجوري مي گي باعث مي شي فكر كنم توي اون ملاقات نتونستم بهت ثابت كنم كه چقدر دوست دارم!:(

ولي تو ثابت كردي. رفتارت خوب و دوست داشتني بود.... شايد هم اين من بودم كه نتونستم به اندازه ي كافي جذبت كنم.
مي دونم الان چي مي گي! زود موضع مي گيريو مي گي:« معني حرفات اينه كه مي خواي تمومش كني...معنيش اينه كه ديگه دوستم نداري، ديگه منو نمي خواي! »
...
داداش روح الله اون روز مي گفت مي خواي تغييرش بدي؟
من بهش گفتم نه! من هيچ وقت نخواستم كسي رو عوض كنم. فقط بايد به اين فكر كنم كه مي تونم همونطوري كه هست باهاش كنار بيام يا نه؟
اما مسئله اينجاست كه تو اينجوري نبودي...بودي ولي نه به اين اندازه...يا الآن داري نقش بازي مي كني يا اون موقع ها نقش بازي مي كردي يا شايدم هردوش...نمي دونم شايد اين چشماي منن كه تازه باز شدن.

معنيش اين نيست كه مي خوام ازت جدا شم. معنيش اين نيست كه بهت پشت كردم. معنيش اين نيست كه ديگه برام ارزشي نداري ولي تصميم گرفتم ديگه دلم شور نزنه...ديگه هيچ وقت دلم شور نمي زنه!

خدايا!من به همه فكر مي كنم به همه! ولي چرا اون كسي كه بايد قبل از همه ي آدما تو فكرم جا داشته باشه ديگه نيست...نكنه جاي خاليشو به آدماي ديگه بخشيده باشم!

وقتي آدم گم مي شه دوست داره يه نفر بگرده و پيداش كنه.
وقتي احساس تنبلي مي كنه دوست داره يه نفر باشه و هلش بده.
وقتي روي زمين مي افته دوست داره يه نفر كنارش باشه و دستشو بگيره.
پس دوستي به چه دردي مي خوره؟!

اگه يه روز بميرم نمي ترسم از اينكه ستايش، داداش روح الله، محسن، نرگس ، شيدا ، و خيلي هاي ديگه از مردنم با خبر نشن...
وقتي يه مدت نباشم داداش روح الله حتماً با يه اس ام اس حالمو مي پرسه.
در طول هفته محسن لااقل 3-4 بار احوالپرسي مي كنه.
ستايش با شيطنتاش منو مي خندونه و با صداي قشنگش كلي بهم روحيه مي ده.
نرگس به بهانه ي تيم هم كه شده اس ام اس و تلفوناش قطع نمي شه.
شيدا روزي 50 بار ميس كال مي زنه بيرون رفتنا هم سر جاي خودشه.
همه ي اينا به جز چت و كامنت و سايتو سيصدو شصته.
اگه من بميرم حتماً اونا مي فهمن.همونطور كه اگه ناراحت باشم، اگه كمك بخوام، اگه خوشحال باشم بازهم مي فهمن.
ازين مي ترسم كه يه روز بميرمو تو نفهمي! فكر كن مهمترين كسي كه بايد اين موضوعو بدونه آخر از همه با خبر بشه! مضحكه نه؟!

غزاله حرف قشنگي مي زد. مي گفت من فراموش شدن تولدمو از يه دوست متوسط هم نمي تونم قبول كنم چه برسه به....

....

آره من كسيو نمي خوام كه فقط عاشق باشه.
من يه دوست مي خوام.
دوستي كه راحت سر به سرم بذاره مثل ستايش.
دوستي كه راحت باهاش شوخي كنم مثل محسنو نرگس.
دوستي كه گاهي ناخواسته با حرفاش منو به فكر بندازه و كمكم كنه مثل سينا.
دوستي كه بتونم باهاش درد دل كنم و وقتي از حركت وايسادم هلم بده، مثل داداش روح الله و شيوا.
دوستي كه ....
تو مي تونستي يه دوست خوب باشي. تو اصلا يه دوست خوب بودي شايد درست قبل از اينكه عاشق بشي!

ديگه خيلي وقته كه با مامان زياد حرفي نمي زنم.بعضي وقتا يه چيزايي به مريم مي گم و گاهي هم به مامان ولي نه زياد.نه دلم مي خواد بدي هاتو بگم نه دلم مي خواد تصويريو ازت نقاشي كنم كه واقعاً نيستي. دوست ندارم كسي حالتو بپرسه چون از اينكه بگم نمي دونم خبري ندارم، خسته شدم!...احساس بديه... مثل يه سر درگمي. ما نه با هميم و نه جدا...من اين وضعو دوست ندارم. حد وسط توي بعضي چيزا معنايي نداره. همونطور كه دوست دارم حالم به جاي معمولي بودن، يا بد باشه يا خوب ؛ دوست دارم تو هم يا باشي يا اصلاً نباشي!
نگو نمي توني چون گذشته هاتو هنوز يادمه.

آره من يه دوست مي خوام.
دوستي كه هر از چند وقت با يه آفلاين يا يه ايميل نشون بده كه به يادمه. دوستي كه وبلاگمو بخونه و به نوشته هام اهميت بده. دوستي كه وقتي روي صحبتم با اونه درك كنه و واكنش نشون بده و وقتي صحبتم در ارتباط با اون نيست براي فهميدن هر موضوع بي ربطي سماجت نشون نده. دوستي كه وقتي توي يه مهموني هستمو باهام تماس مي گيره دليل زنگ زدنش اين باشه كه از حالم با خبر بشه نه اينكه فقط بخواد بدونه با كي مي رقصم! دوستي كه...

مي دوني گاهي وقتا شبا كه مي يام نت توي استتوس چي مي نويسم؟:

This is your final chance of getting me…

خودت چي فكر مي كني؟

----------------------------------------------------
پ.ن 1: شايد وقتي يه وبلاگ نويس لينك نظرات رو از آخر پستش بر مي داره معنيش اينه نمي خواد نظر كسيو بدونه ولي به نظر من معني بزرگترش اينه كه حوصله ي شنيدن سؤالات، و سماجت بي مورد آدما در مورد جزئيات رو نداره.

پ ن 2 : هر چند منم مثل همون نويسندهه فكر مي كنم ولي ازونجايي كه مي دونم شما بوقي تر از اين حرفاييد و مي ريد تو پست قبل كامنت مي ذاريد نظرخواهيو نمي بندم! حال مي كنيد چقد خوبم!:D

يه چندتا همرو دو نقطه دي هم خودتون آخرش بذاريد براي اينكه دلتون باز شه و نگيد اين مينا اسگلمون كرده:D



+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:1 توسط یک بوقی |