تبليغاتX
بوقکده
نمي توني تصور كني چقدر از بدقولي بدم مي ياد.
همون قدر كه از تنهايي بدم مي ياد.
همون قدر كه از دروغ بدم مي ياد.
همون قدر كه از خودم بدم مي ياد.
همون قدر كه از دمپخت قرمز بدم مي ياد.
همونقدر كه از جارو برقي كشيدن بدم مي ياد.
همونقدر كه از اتو كردن پيرهن مردونه بدم مي ياد.
همونقدر كه از گردو خاك بدم مي ياد.
همونقدر كه از باز موندن در كمد بدم مي ياد.
همونقدر كه.... ببين! من از بدقولي بدم مي ياد!!...
كات!
...
من فكر مي كنم ...
من فكر مي كنم و زندگي رو ادامه مي دم.
فكر مي كنم و روزهاي تكراري رو ادامه مي دم.
فكر مي كنم و خواب و بيداري هاي وقت و بي وقتو ادامه مي دم.
فكر مي كنم و قصه هاي تهوع آورو ادامه مي دم.
فكر مي كنم و بازي هاي نفرت انگيزو ادامه مي دم.
فكر مي كنم و خيره شدن به صفحه هاي براق و صفحه هاي تيره رو ادامه مي دم.
فكر مي كنم و خودم رو ادامه مي دم.
فكر مي كنم و تو رو ادامه مي دم....ادامه مي دم ...ادامه مي دم ...ادامه مي دم ...ادامه مي ... تو تا كجا ادامه داري؟! چرا تموم نمي شي!!!؟
...
از خواب بيدار مي شمو دستمو مي شورم...قبل از غذا دستمو مي شورم...از بيرون كه مي يام دستمو مي شورم...قبل از كتاب خوندن دستمو مي شورم...قبل از ميوه خوردن دستمو مي شورم...بازي مي كنمو دستمو مي شورم ...نقاشي مي كشمو دستمو مي شورم...هي مي شورم...هي مي شورم...چقدر از اين مايع دستشويي چسبناك بدم مي ياد...چقدر از دستاي خشك و شكننده م بدم مي ياد...چقدر از بوي زننده ي كرم بدم مي ياد...
...
فكر مي كنم تو سعي مي كني خودتو پيدا كني... سعي مي كني خودتو ببيني...هي!من آينه نيستم!
...
مي دوني هيچ چيزي كامل نيست ،ولي بعضي چيزا كامل ترن . همونطور كه بعضيا مساوي ترن، بعضيا مهربون ترن، بعضيا عاقل ترن، بعضيا خوشگل ترن، بعضيا بزرگوار ترن، بعضيا خودخواه ترن، بعضيا... چي مي خواستم بگم چي شد!
...
متن نمايشنامه عوض شد. هر چند من چيزي رو از دست ندادم چون متن قبلي رو هم حفظ نبودم. فكر مي كني اين يكي چجوري باشه؟ هوووم يعني فردا براي گرفتنش بيدار مي شم؟ ...اصلاً تو چيزيو مي دوني؟ اصلا تو هيچ فكر مي كني؟ اصلا تو.......تو؟!!
...
تو؛ تو نيستي...حتي "خودم" هم نيستي. تو يه آدم مريخي هستي كه اومدي تا...اومدي تا....اومدي تا چيكار كني؟!
اصلاً خودت مي دوني اومدي چيكار كني؟ اصلاً برنامه اي داري؟ اصلا فكر مي كني؟...
مي دوني...مشكل اينه كه من از شيرا مي ترسم .از گوسفندا هم همينطور...حتي خيلي بيشتر از گرگا! ... من شباي مهتابيو دوست دارم.حتي از بارونم خوشم مي ياد. من توي قصه ها غرق مي شم ولي نه توي همشون ... به نظر تو زندگي يه جور بدي نيست؟...اَه يادم رفته بود كه تو اصلاً فكر نمي كني!
...
اينجوري بهتره!خيلي بهتره !....
هي تو! رديف اول نشستي داري چيكار مي كني؟ اون ميزان سن كوفتي رو ول كن! پاهام خشك شد نمي خواي كات بدي؟!



+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 0:54 توسط یک بوقی |

تا حالا شده جايي براي خوابيدن نداشته باشي؟...از اون نظر نه ها ازاين نظر...

خواهرم توي تختم خوابيده...بدون اينكه قبلش بهم توضيحي بده...نمي دونم چرا؟! :-؟؟

 

جا براي خوابيدن زياده فقط فرقش اينه كه حالا يه بهونه ي درست و حسابي به جز گرما واسه بيخوابي وجود داره...ترس هاي بچگي رو يادتونه؟...منظورم يه تمثيل نيست...منظورم خودشونه...خود واقعيشون..

 

جن ها،ارواح خبيث و سرگردان، شياطين!>:)...تاريكي مطلق...وقتي با هر صداي كوچيكي مثل به هم خوردن بال هاي ظريف يه حشره بي اختيار از جا مي پري...اونوقته كه صداها رفته رفته جون مي گيرن و همهمه و هياهو اطرافتو پر مي كنه...با وجود گرمي هوا سرتو زير روتختي مخفي مي كني و با چشمهايي كه بيش از اندازه بازن به جايي كه احتمال مي دي سقف باشه خيره مي شي...ترس، ترس و بازم ترس...پس كي قراره صبح بشه؟!....ديوونه م نه؟

....

اين چند خط اول رو دو سه شب پيش نوشتم ولي شرايط آپ كردن وبلاگ فراهم نشد.گفتم الان يه حالي بهتون بدم اينا رم براتون بنويسم.آخ راستي ببخشيد يادم رفت اولش بنويسم براي افراد زير 17 سال ممنوع!!>:)

 

خب مي دونم از شعف و شادي ديدار دوباره ي من در پوستتون نمي گنجيد!من الان احساس هري پاتري رو دارم كه بين جمعيت عظيم طرفداراني كه هورا مي كشن احاطه شده!...خواهش مي كنم فشار نياريد امضا به همتون مي رسه!من متعلق به همه ي شما هستم!

 

راستي ديروز روز مرد بود! روز تولد حضرت علي و البته روز پدر.هرچند به اونايي كه بايد تبريك مي گفتم گفتم ولي بد نيست اينجا هم يه ياد آوري داشته باشم.تولد حضرت علي رو به همه تون تبريك مي گم،...به آقايون و پسرا و مردا بيشتر و البته به يه عده شون بيشتر تر!!(مشعوف شديد؟!)

 

خب همونطور كه بيشترتون مي دونيد و بعضياتون نمي دونيد دوهفته پيش تهران بودم.يه روز بيشتر طول نكشيد خيلي خسته شدم و البته يه ساعت هاييش هم خيلي خوش گذشت.از همون روز تا حالا دارم آلو جنگلي و لواشك مي خورم. نمي دونم چرا تموم نمي شه!(هااا چيه آب دهنتون راه افتاد؟!)
خب!همين ديگه غرض فقط آب كردن دل ملت بيكاري بود كه اين وبلاگ بوقي رو مي خونن و البته يه توصيه!آلو جنگلي رو اگه تو يخچال بذاريد اون ترشي غير معمولش گرفته مي شه و خيلي خوشمزه تر مي شه!قبلش چند ساعت هم تو فريزر باشه ديگه واقعا عاليه!امتحان كنيد!

 

خب اگه از احوالات خودم جويا بشيد بايد بگم حسن كچل رو ديديد چقدر تنبل و علاف و بيعاره؟!الان من اونم البته با دُز بالاتر! صادقانه عرض كنم خدمتتون(!!) به عبارتي حال خودمو به هم مي زنم! احساس بي مصرفي،به درد نخوري و ايضاً ....  اهم انگل ديديد تا حالا؟!منم نديدم! ولي الان احساس همونو دارم!

صبحا به صورت معمول تا 12 خوابم به صورت غير معمول هم تا 11:30!البته خب در واقع بين 11 صبح تا 2 بعد از ظهر نوسان داره! شبا هم كه ديگه نياز به گفتن نيست!مثل روح سر گردان.

 طول روز هم يا زل زدم به كامپيوتر يا تو رختخواب دارم كتاب مي خورم!! 2 ماهه مي خوام يه سر به دفتر روزنامه بزنم هنوز نتونستم!(پرسيدن داره؟!خب صبح همزمان با اينكه من از خواب بيدار مي شم اونا هم كركره ها رو مي كشن پايين مي رن خونه هاشون!)

وبلاگو كه سالي يه بار اونم با مزخرفات و اراجيف آپ مي كنم.2-3 تا گزارش قرار بوده بنويسم هنور طرفش هم نرفتم. از تهران زنگ مي زنن مي گن برو فلان روزنامه رو بگير، پاي تلفن مي گم چشم تو دلم مي گم زكي!

 دو هفته ست قول يه تئاترو به يه نفر دادم هنوز نرفتم متن رو از كارگردان بگيرم!
موقعي كه همه دنبال سالن و مجوز و كوفت و زهر مارن من تو رختخواب دراز كشيدم و محاسبه مي كنم در عرض اين 6 ماهي كه گردگيري نكردم چند متر مربع خاك توي اتاق رو وسايلم نشسته!!!
ورزش؟!استغفرالله! پياده روي؟واويلا! حمام؟ بروبابا! مهموني؟ بي خيال! كلاس؟ ابدا!

هااااا چيه؟چرا اينجوري نگاه مي كنيد؟! تا حالا انگل اجتماع نديده بوديد؟اگه فكر كرديد افسرده مو اينا زياد به مختون فشار نياريد.هيچ دليلي واسه ناراحتي وجود نداره.همه چيز به طرز تهوع آوري خوبه.تنبلي يه درديه كه از افسردگي و يأس فلسفي و اينا هم بدتره! كسي دارويي ، قرصي كپسولي سراغ نداره؟ از بس تنبلي منو در بر گرفته دچار خاك بر سر ِ روحي شدم! آاااي ايهاالناس كسي نيست بياد منو هُل بده؟!

-----------------------------------------------------------
پ.ن: به فرد پيدا شده ي تقلبي: اگه فكر كردي در انظار عمومي بهت ناسزا مي گم كورخوندي بيا خودتو معرفي كن شايد فاميل در اومديم!والّا!خدا رو چه ديدي!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 14:22 توسط یک بوقی |