تبليغاتX
بوقکده

صبح اومدم اینجا یه پست بلند بالا براتون نوشتم ولی خیلی معطل کردم و موقع سند کردن بلاگفا شوتم کرد بیرون.کپی هم نگرفته بودم خلاصه همه ی پست پرید!(الآن دادش روح الله می گه چند بار بگم کپی بگیر یا توی ورد تایپ کن!!...خب یادم رفت باز)

ابنجور موقع ها یه عده می گن ها!این یه نشونه بود!!یعنی نباید اون پستو میزدیو از این صحبتا...شاید یه مواقعی خودمم اینجوری فکر کنم ولی در حال حاضر افکارم شدیداً بوقیه و هر اراجیفی ممکنه از دهنم بیاد بیرونو اصلاً هم حوصله ی نشونه و این قرتی بازیا رو ندارم.

ولی خداییش قسمت شما نیست نوشته های آدمونه و درست و حسابی منو بخونید...قسمتتون نیست یه خورده اینجا بخندیدو:lol: بفرستید به ریش دنیا و آدماش.... همش شانستون به نوشته های بوقیو اخلاق سگیه منه!

تا صبح فکر می کردم چون بستنی ِ خونم کم شده اینجوری مزخرف شدم اما حالا که بستنی خوردمو هیچی عوض نشد می فهمم که ربطی به بستنی نداره!

برداشت اول:

خب جونم براتون بگه که امتحانای کوفتی در حال از راه رسیدن هستش و دوباره علی مونده و حوضش!(علی منم حوضش هم مرکز کپی دانشگاست!) خلاصه اینکه در راستای ایجاد تنوع تصمیم گرفتم این یه ماهه رو برم معتکف (جُُل!) بشم تو خوابگاه بروبچزو مثلاً درس بخونم(جون عمم!....هوووم بیچاره عمم!)

حالا چرا من اینا رو برای شما می گم خودش باز نکته داره!

ازونجایی که مامان من دلش برام تنگ می شه و دلش نمی یاد ازش دور باشم یه استراتژی خفن به کار بسته و گفته اول اتاقتو مرتب کن بعد برو!...در همین راستا من هم یه هفته ست که در حال مرتب کردن اتاقمم!

حالا نکته ی اساسی که اینجا مطرح می شه اینه که پس دوستی به چه دردی می خوره؟!ها؟؟...آخه بوقی ها به شما هم می شه گفت دوست!؟...خب یه نُک پا بیاید اینجا کمک کنید دیگه ! چی ازتون کم می شه؟!

(عبارت بالا به صورت مؤدبانه:از کلیه ی دوستانی که تمایل دارند در این امر خیر(مرتب نمودن اتاق) دخیل شده و یاری گر ِ ما باشند تقاضا می شود با من تماس بگیرند!...هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم!....توجه:کلیه ی عواقب شرکت در این امر خیر بر عهده ی خّیر گرامی می باشد!)

برداشت دوم:

دیشب یه سر رفته بودم خوابگاه.تا رفتم تو اتاق چشمم به سازم افتاد(آخه اونجا جا مونده بود) گفتم آاااااخ جووون سازم! الآن همه ی غم هامو توش فوت می کنم(می دمم)!!!(همیشه همینو می گم!)
افسانه رفت اتاق بغلی به منم گفت بشین غماتو بدم!منم خوابیدم رو تخت و این یه هفته دوری از سازو حسابی جبران کردم!خلاصه جاتون خالی!انقدر غمامو فوت کردم که نگو!...ولی غمام زیاد بود با یکی دوتا فوت که تموم نمی شد! آخر سر افسانه اومد گفت الحق که مینا بوقی هستی!!پاشو بیا 4 تا عکس از من بگیر!
اینجوریه که جوونا سرخورده می شن دیگه!...مامانم هم هر وقت فوت می کنم می گه مینا جون عزیزم خیلی قشنگ می زنیا ولی نمی شه بری تو انباری ساز بزنی؟!.....آخه پس من غصه هامو کجا فوت کنم ها؟!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
صبح جواب همه ی کامنتاتونو نوشتم ولی الآن به این نتیجه رسیدم که دموکراسی اصلاً چیز خوبی نیست و شما هم که بی جنبه هستید و اینا!پس در نتیجه جواب کامنت و بوق و زنگ و... فعلاً تعطیله!(نه که تا قبل از این خیلی جواب دادم!)خب صبح جواب داده بودم بوقیا !خودتون بد شانس بودید پستم پرید.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه نکته ی مهم و اساسی و گریه ناک:
من یه چیزیو گم کردم.
یعنی یه نفرو گم کردم.
یعنی در واقع گم شده.
به من چه مگه دست من سپرده بودید خودش گم شده!بچه که نیست!
ولی خب بالاخره گم شده دیگه.
گم شدن هم که اصلاً چیز خوبی نیست.
چند بار گفتم گم نشو بوقی؟!
حالا من هر چی بگم مگه تو گوش می دی؟
منم که اصلاً آدم نیستم دیگه!
خلاصه ملت بگردید پیداش کنید یه خانواده رو از نگرانی در بیارید!
همین!
مشخصات گم شده:همون!!...همون دیگه بابا همون!

راستی هر کی جرات داره بوق بزنه!بچه مگه نمی بینی ملت درس دارن؟!

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 21:42 توسط یک بوقی |

...هری بلافاصله از در عقبی بیرون آمد.روز آفتابی زیبایی بود.از روی چمن ها عبور کرد و روی نیمکتی که در گوشه ی باغ گذاشته شده بود نشست و زیر لب شروع به زمزمه کردن آهنگ ِ جشن تولد برای خودش شد.
نه کارت تولدی،نه هدیه ای.او باید آن روز عصر را در خودش فرو می رفت و تنها می گذرانید و وانمود می کرد که چنین روزی اصلاً وجود ندارد.با قیافه ای ماتم زده همین طور به نرده های باغ خیره شده بود.هیچ وقت خودش را انقدر تنها حس نکرده بود....(هری پاتر وتالار اسرار؛ فصل اول:بدترین روز تولد)

---------------------------------------------------------------------------------

نمی دونم چرا امروز ناخودآگاه به یاد این فصل از کتاب هری پاتر و تالار اسرار افتادم.البته ناخودآگاه ِ نا خودآگاه هم نبود...
وقتی فکرشو می کنم که چقدر زود 20 سال گذشت گریه ام می گیره...هوووم گریه؟!.... نمی دونم....شاید هم گریه ام نمی گیره!...به هرحال 20 سال مثل برق و باد گذشت؛دوباره ساعت 9 شب هفتمین روز ماه خرداد از راه رسید و من درکمال ناباوری در آستانه ی 21 سالگی ایستادم...
در مورد لفظ بدترین روز تولد چندان مطمئن نیستم...کی می دونه چند سال ِ دیگه قراره عمر کنم و قراره چند تا تولد بد،خوب یا یکنواخت دیگه رو تجربه کنم...
به هر حال تموم شد رفت...اینم از 20 سالگی!
مینا جون عزیزم تولدت مبارک!

-----------------------------------------------------------------------------------

پ ن:همونطور که می بینید قسمت نظرات برای این پست فعال نیست به دو دلیل:
1-این مطلب رو فقط واسه دل خودم نوشتم و اصلاً موضوع خاصی توش مطرح نشده که نیاز به نظر داشته باشه.
2- خوشم نمیاد الکی بیاید تبریک بگید و از این جینگولک بازیا!
در نتیجه:تا اطلاع ثانوی بوق زدن ممنوع!

پاسخ به نظرات پست قبل!
چیه تعجب کردید؟!تصمیم گرفتم در راستای تمرین اصول دموکراسی، مثل این وبلاگ های متمدن!تا اونجایی که مقدور باشه به نظرات جواب بدم.
اما ازاونجایی که پست قبل هیچ نظری نداشت این شماره رو برای دست گرمی به صورت مجازی و فرضی می نویسم!!
قاسم منوچ و بیژن عزیز!از اظهار لطف و محبت شما ممنونم.اون نکته ای که گفتید هم حتماً رسیدگی می شه.
غضنفر جان وبلاگ زیبایی داری در همین راستا ادامه بده انشاءالله موفق می شوی!
کرم شب تاب عزیز من نیز از تبادل لینک با شما مسرور می شوم!

-----------------------------------------------------------------

خب و حالا یه خورده جدی:امروز ظهر با خودم فکر می کردم اولین کامنت این وبلاگ رو یا سینا می ذاره یا روح الله...می دونید کامنت و نظرو اینا اصلاً اهمیت نداره ولی وقتی که می دونستم امروز هر دوشون آن شدن ولی سری به اینجا نزدن،یا سر زدن ولی چیزی نگفتن یه کمی دلم گرفت...

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 21:0 توسط یک بوقی

مرسی!

مرسی به خاطر همه ی دروغایی که به هم می گیم.

مرسی به خاطر همه ی دلخوشی های الکی.

مرسی به خاطر دوسِت دارم های کیلویی.

مرسی به خاطر اینکه سعی می کنیم گاهی وقتا متفاوت باشیم حتی به قیمت فریب دادن خودمون و بقیه.

مرسی که در کمال حماقت باز هم با تمام وجود برای ادامه پیدا کردن این چرخه ی مضحک تلاش می کنیم:

 

«امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»

 

هه هه!

چقدر خوبه که ما این همه شاعر داریم.

چقدر خوبه که این همه وبلاگ و وبلاگ نویس داریم.

چقدر خوبه که عشق و کشک و سوز و هجران و فراق و بوق داریم!

چقدر خوبه که همه ی ما همیشه به متفاوت بودن خودمون نسبت به بقیه انقدر مطمئنیم.

چقدر خوبه که ما همیشه انقدر منحصر به فردیم و همیشه ایمان داریم که ایندفعه با دفعه های دیگه کلی فرق داره!

به قول شاعر(!!) گرامی:«باز دارم عاشق می شم انگار چشات برق داره!

                                  ایندفه با اوندفه برق نگات فرق داره!»

چقدر خوبه که ما همه چیز داریم:عقل داریم،شعور داریم،احساس داریم،نفت داریم،آب داریم،هوا داریم،عشق داریم،انرژی هسته ای داریم...همه چیز داریم!

 

خدایا این روزای خوبو از ما نگیر.

خدایا این عشقای بوقی و کشکی رو از ما نگیر.

خدایا اگه عشق نباشه دیگه چجوری حرفای قشنگ و صدتا یه غاز بزنیم؟چجوری در وزن «بندتنبان!» شعر بگیم و قافیه سازی کنیم؟چجوری انقدر قشنگ دروغ بگیم؟چجوری دلمونو خوش کنیم؟

 

مرسی به خاطر همه ی دلخوشی ها.

مرسی به خاطر همه ی خیال بافی ها.

مرسی به خاطر کامیون کامیون دوسِت دارم!

وای یعنی واقعاً از این خوشبخت تر هم می شه بود؟!

چه سؤال احمقانه ای...البته که نه!

وای خداجون ما چقدر خوشبختیم.

ما چقدر متفاوتیم.

ما چقدر تو زندگیمون هدف داریم.

ما چقدر...

ما چقدر..

...

...

 

بیش از این ها آه آری

 بیش از اینها می توان خاموش ماند

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بی رنگ بر قالی

در خطی موهوم در دیوار

می توان با پنجه هایی خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می بارد

کودکی با بادبادکهای رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک می گوید

می توان برجای باقی ماند

در کنار پرده اما کور اما کر

 

می توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب،سخت بیگانه:

«دوستت می دارم»

...

 

می توان همچون عروسکهای کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سالها در لابلای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزه ی دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت:

«آه من بسیار خوشبختم!»

---------------------------------------------------------------------

پ ن :1-خودمم نفهمیدم چی می خواستم بنویسم!کلاً همه چیز با هم قاطی شد!خب از یه بوقی چه انتظاری می شه داشت؟!

2- اینجا ساعت 9 امشب به روز می شه.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 13:2 توسط یک بوقی |