تبليغاتX
بوقکده
کدام قله ، کدام اوج ؟
مگر تمامی اين راههای پيچاپيچ
در آن دهان سرد مکنده، به نقطه تلاقی و پايان نميرسد؟

به من چه داديد ای واژه های ساده فريب
و ای رياضت اندام ها و خواهش ها
اگر گلی به گيسوی خود ميزدم
از اين تقلب، از اين تاج کاغذين

که بر فراز سرم بو گرفته است
فريبنده تر نبود ؟
 
«فروغ»



tags: heartbreak, love defeated, waiting for University entrance test result, planing graduation ceremony, ... give me more!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 13:57 توسط یک بوقی |

یهویی بدجوری هوس وبلاگ نوشتن به سرم زد. شاید در نتیجه ی یه کم وبگردی.
امروز 29مه . فردا سی امه، پس فردا هم یکم (شاهکار کردم
)
در کل قصدم اشاره به این زمانی بود که کماکان داره می گذره و من هنوز اندر خم یک کوچه ام و دلخوشم به یه دونه کتاب مبانی سیاستی که یه دور خوندمش و تستاشم زدم

و این یعنی یه درس ضریب یکی از بین 6 تا درس که مجموعاً ضریبشون دهه.
زهرا معتقده ما باید فیش بنویسیم! فیش!
واقعاً نمی تونه درک کنه فقط 2 ماه مونده + امتحانا و من مطلقاً هیچی نخوندم؟
اما من گفتم باشه! چون اگه برای منم فایده نداشته باشه لااقل برای اون داره و یه نفر بر آمار پذیرفته شدگان همشهری اضافه می شه

فیش های من! آنچه دارم و ندارم، آنچه نوشته ام و ننوشته ام، همه از آن تو!
تنها وقتی به کاخهای طلایی دانشگاه تهران راه یافتی،
سلام مرا به سیف زاده برسان و بگو:
با ما به از این باش که با خلق جهانی!

امروز تمام اراده ی خودم رو به کار بستم تا به زهرا بقبولونم آموزش دانش سیاسی چندان هم مهم نیست و منو از فیش نویسی یه کتاب 500 صفحه ای معاف کنه و اون بالاخره متقاعد شد.
اما با قوام و هوشنگ مهدوی و نقیب زاده چه باید کرد؟ آیا گریزی هست؟

شنبه با یکی از همکلاسی های پسر(!) از نوع نمره الف، سر کلاس یه بحث لفظی کردم که شرح ما وقع مباحث اینجانب با سوگلی دانشکده به مقامات بالا هم راه یافته... شاعر می گه خداحافظ نمره ی قبولی درس جهان سوم، خداحافظ تاریخ روابط بین الملل، خداحافظ فارغ التحصیلی

سؤال: چرا فیلم سازهای ِ صهیونیست ِ جهانخوار ِ بی تربیت ِ آمریکایی که لعنت خدا بر اونها باد فیلم هایی می سازند که اسماشون مثل همه؟ من دو روز تمام یه فیلم رو گذاشتم برای دانلود و وقتی به 70 درصد رسید فهمیدم این فیلم اون فیلمی که می خواستم نیست و فقط تشابه اسمی وجود داشته! آیا این هم جزو توطئه های استکبار جهانیه؟ آیا اونها می خوان که ما ایرانی های معصوم بین فیلم ها به اشتباه بیفتیم، اشتباهاً یه فیلم دیگه رو دانلود کنیم و محدودیت دانلود و وقت گرانبهامون هدر بره؟ آیا اونها می خوان که با دانلود های اشتباه اینترنت ما تموم بشه و ما دیگه اینترنتی برای تحقیق های علمی خودمون نداشته باشیم؟ آیا این ها از روش های امپریالیسم فرهنگی غربه؟ آیا دست اوباما هم در کاره یا همه چیز از چشم بی شرم بوش ملعون آب می خوره؟ افسوس... چرا این آمریکایی های جهانخوار نمی ذارن ما پیشرفت کنیم؟ شت!

پ نوشت: من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم

(تلقین مهم ترین گام برای رسیدن به پیروزیه   اگه شما هم خدای نکرده کنکور دارید لطفاً بعد از من تکرار کنید: من قبول می شم من قبول می شم من قبول می شم ....)


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 14:10 توسط یک بوقی |

وقتی عقیده، عقده خوانده می شود

و نور چراغ در آب،مهتاب

تلقی

و متانت زمین

زیر برف یخ می زند

 نان از یتیم خانه می دزدیم

و می فهمیم

دزد، اشتباه چاپی درد است

...

دیدم خیلی وقته آپ نشده گفتم یه چیزی بنویسم واسه خالی نبودن عریضه. از بعضی شعرای این یارو "عمید" خوشم میاد. اسمش زیادی تهرونیه!



ستاره ها را میبینم

هر شب

با اینکه دورند

و تو را

در روز هم

نمی بینم

کاش ستاره بودی .

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12:14 توسط یک بوقی |

چند روز پیش وقتی پست دلخوشی رضا رو خوندم خیلی فکر کردم. خیلی! تقریباً تمام شب تا صبح رو به دلخوشی هام فکر کردم و وقتی بعد از اون همه فکر کردن و بعد از اون همه زیر و رو کردن گوشه کنار ذهنم بازم هیچی پیدا نکردم، وقتی فهمیدم هیچ دلخوشی ندارم، انگار همه ی وجودم خالی شد.

چند روز بعدش همون موقعی که بعد از یک ساعت و نیم متر کردن خیابونا و نشستن روی نیمکتا به خاطر نداشتن کلید داشتم عرض یه خیابون فرعی بی خطرو طی می کردم و به همه ی فکر هایی که تو اون یه ساعت و نیم در مورد نحوه ی مردنم کرده بودم، دوباره فکر می کردم(!) ،درست همون لحظه ای که با فاصله ی یه مو بین اون سمند و پرادویی که با سرعت نور سبقت خلاف گرفته بود گیر افتاده بودم و نمی تونستم حرکت کنم یه چیزی ته وجودم لرزید. فهمیدم که می ترسم! واقعاً می ترسیدم. توی یک هزارم ثانیه ای که پرادو فرمونو به چپ پیچوندو سمند فقط خودشو محکم به کیفم کوبید انگار یه دنیا حقیقت رو با یه فناوری پیشرفته وسط همه ی فکرای بی سرو تهم تزریق کردن.

دور روز بعدش توی بیمارستان روی صندلی های انتظار، بین اون همه شلوغی و خیره به در اتاق دکتر تقریباً مطمئن شدم که دلخوشی دارم. اون هم نه یکیو و دوتا؛ و این... یعنی زندگی.
...

دلخوشم به زندگی، به داشتنش
به دکتر جدیدی که خیلی بهش امیدوارم
به 7 آبان
به اینکه سردارنیا اجازه بده سر کلاسای سیاست تطبیقی نرم و آخر ترم فقط امتحان بدم
به 3 ماه وقتی که باقی مونده و می دونم کم نیست
به 8 تا منبع مهم
به کتاب تست داوود آقایی
به 6 روز دیگه که یه بسته از قرصا تموم می شه و 10 تا قرص روزانه می شه 9 تا، حتی اگه بازم چند تا بسته ی دیگه جاشو بگیره
دلخوشم به معافیت درس تربیت بدنی
به خیالبافی در مورد قبول شدن و تهران اومدن
به جشن فارغ التحصیلی
به بیرون رفتن با فرشته
به تعمیر شدن گوشی
به شرکت کردن تو عروسی سارا 8->
به اینکه محسن بالاخره فارسی ساز روی اون آ 1200 با کلاسش نصب کنه
به اون رکورد 14 روزه ی سکرتی که با ستایش ثبتش کردیم و نمی دونم بالاخره امروز تموم می شه یا نه؟
دلخوشم به سلامتیم
به اینکه عفونت خونی یا سرطان خون ندارم!
به اینکه لازم نیست هر هفته شیمی درمانی بشم
به اینکه توی یه شهر بزرگ زندگی می کنم
به اینکه لازم نیست برای دیدن یه دکتر معمولی کیلومترها راه بیامو شبو روی یه پتوی کهنه یا روی یه نیمکت کنار خانواده م تو محوطه ی بیمارستان سر کنم
دلخوشم به کمربندم با اون میله های فنری کوچولوش
دلخوشم به اینکه رو پیشونیم ننوشته "این فرد بیمار است" و می تونم توی اتوبوس و درمانگاه و هر جای دیگه جامو به مسن ترا بدم
دلخوشم به طعم خوشمزه ی نباتایی که افسانه برام آورده
دلخوشم به سرویس دانشگاه که امسال درست شده و دیگه مجبور نیستم 200 تا پله رو بالا پایین برم
دلخوشم به.....
اگه بخوام همه شو بنویسم خیلی زیاد می شه. ولی واقعاً خوشحالم که می تونم دلخوشی داشته باشم، می تونم بهشون فکر کنم و لبخند بزنم، شاید تأثیر این چند تا قرص جدیده، شایدم تأثیر فکرای خودم؛ ولی به هر حال نمی تونید تصور کنید بعد از پشت سر گذاشتن چند ماه که هیچ چیزی نتونسته باعث خوشحالیتون بشه، دلخوش بودن به چیزهای خوشحال کننده ی کوچولو چقد لذت بخشه.

پ.ن: تعریف من از دلخوشی خوشحالی های کوچیک و ساده ست که در واقع همینا بهونه ی زنده بودن ما رو تو مقطع های مختلف زندگی تشکیل می دن. گاهی زیادن، گاهی کم ولی اگه نباشن تحمل زندگی غیر ممکنه.
خوشحالی های بزرگ ِ زندگی من ارزششون خیلی خیلی بیشتر از اونه که با دلخوشی مقایسه شون کنم. چیزی مثل داشتن محسن، خانواده م و دوستای خوبم یه معجزه ی خیلی خیلی بزرگ و با ارزشه که هیچوقت نمی تونم اسم یه دلخوشی ساده رو روش بذارم در جمله ی فوق روی "محسن" یه اکسنت ویژه بذارید لطفاً

از سارا و محسن هم دعوت می کنم شرکت کنن.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 14:3 توسط یک بوقی |



امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در «تو»

 خلاصه کردم

ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی

تکرار...


 قیصر امین پور


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 14:47 توسط یک بوقی

من دوست دارم همیشه اتاقم نامرتب باشه.
دوست دارم همیشه رازای بزرگمو در عین شلختگی زیر تخت و بین کتابام نگه دارم.
دوست دارم همیشه توی کمدم یه خروار کاغذ پر از نوشته های بی سرو ته داشته باشم.
دوست دارم همیشه یه سانت خاک روی وسایلم نشسته باشه و مردد باشم دقیقاً 3 روزه حموم نرفتم یا 2 روز؟!

همه ی اینا رو دوست دارم چون آخر شبا درست وقتی که فکر خودکشی می زنه به سرم یادم بهشون می افته!
یادم می افته که اول باید همه ی این کارا رو راست و ریس کنم و بعد مثل یه آدم متشخص بمیرم.
یادم می افته که دلم نمی خواد بعد از مردنم آبرو ریزی بشه و ملت بگن عجب شلخته ای بوده!

البته همون موقع به اینم فکر می کنم که اگه یه روز در حالیکه خودم قصد مردن نداشتم یهو ناغافل مرگ از راه برسه قراره چه بلایی سر رازای سر به مهر و کاغذای در هم بر همو زندگی بی سر وتهم بیاد!
خداکنه لااقل روز قبلش حموم رفته باشم و موهام به طرز رومانتیکی بوی شامپو بده!

پ.ن.1. پارسال یه کارگاه آموزشی در مورد خودکشی و اعتیاد و اینا توی دانشگاه گذاشته بودن. طرف می گفت اگه دیدید یکی داره به کارای عقب افتاده ش سروسامون می ده، زندگیشو مرتب می کنه، خوش اخلاق شده، حلالیت می طلبه و اینا بدونید احتمالاً قصد خوکشی داره!

پ.ن.2. آمار قتل و جنایت بین آدمای تنبل خیلی پایینه چون آدمای تنبل حتی عرضه ی کشتن خودشونو هم ندارن، چه برسه به بقیه!

پ.ن.3. حوصله ی دکتر ندارم. نه پزشک، نه دندان پزشک، نه روان پزشک! حتی اگه همه ش یهو با هم درد بگیره!!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

- تو این ماه رمضونی خوبیت نداره از هم دلخور باشید.
- آخه آقاجون روم نمی شه باهاش رو به رو شم خجالت می کشم.
- خب این که کاری نداره یه پیامک بزن عذرخواهی کن!
- ایـــــول! چه فکر توپی!
..
دینگ دینگ، دینگ دینگ
..
- مامــان! محسن پسر حاج احمد پیامک زده عذرخواهی کرده!
- آفرین! ببین ماه رمضونی چه ثوابی برد. تو هم بپر در خونه شون برای افطار دعوتشون کن.
- وا مامان! تا من برم در خونه شونو برگردم که ماه رمضون تموم شده!!
- خب تو هم یه پیامک بزن!
..
 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:6 توسط یک بوقی |

با تشکر از سارا به خاطر اینکه منو دعوت کرد و با ابراز shame on you!  به سینا که منو دعوت نکرد ! و با تشکر از محسن به خاطر اینکه هویجوری خواستم لینکشو بذارم تبلیغ شه

عرضم به خدمت شما که من تجربه ی نزدیک به مرگ اینجوری که با یه اتفاق و یهویی باشه نداشتم، مثلاً اینجوری که یه میخ یهو بره تو پام وارد جریان خونم بشه بعد برسه به قلبم دریچه ی میترالمو سوراخ کنه و نارکار شم و اینا!

تو بچگیم هم خیلی شر بودم و همیشه یا بالای درخت بودم یا رو تیغه یا در حال بالا رفتن از در و دیوار ولی مثل شما سوسول نبودم و انقد با مهارت این امور رو انجام می دادم که تا امروز نه جاییمو شکوندم که مجبور شدم گچ بگیرم نه بخیه و این صوبتا

اما اگه واقعاً منظورتون تجربه ی نزدیک به مرگ یا دیدن مرگ باشه آره برام پیش اومده ولی  نه به خاطر حادثه، بیشتر به خاطر مریضی و اینا که گفتنش به اینجا ربطی نداره.

و اما خاطرات  معدود من:

1- فکر کنم 3-4 سالم بود. اون موقع ها توی مهدکودکا و پارکا ازین چرخ و فلک قدیمیا داشتن که نمی دونم هنوز هست یا نه. ازینا که افقی هستن، چند تا صندلی دارن یه میله ی دایره ای هم وسطشه که وقتی می چرخونیش چرخ فلکم می چرخه.
درست یادم نیست چی شد فقط یادمه به یه طریقی رفتم وسط میله ها (منم که ریزه میزه!) بعدم بچه ها چرخ فلکو چرخوندنو اون وسط گیر افتادم. سعی داشتم خودمو بکشم بیرون ولی میله ها روی بدنم قفل شده بود و عملاً داشتم له می شدم. هنوز وقتی یادم می افته می تونم فشارشو روی بدنم حس کنم. نفسم بند اومده بود کم کم جلوی چشمام سیاه شد. یعنی با وجود بچگی کاملاً اون لحظه فهمیدم دارم می میرم
شانس آوردم چند تا از مربیا از راه رسیدنو منو از اون تو آوردن بیرون. بعدشم کلی آب قندو، شربتو، شکلات و این چیزا به خوردم دادن
شانس آوردم دنده هام نشکست. یکی نیست بگه بچه کرم داری می ری وسط موتور چرخ فلک؟

2- 2-3 سالم بود. من از معدود آدمایی هستم که بچگیم رو خیلی خوب یادمه حتی دو سالگی! پاییز یا زمستون بود. مامان یه لباس سر همی سورمه ای با پارچه ی ضد آب برام دوخته بود که عکس یه پسر بچه ی تپل روش بود. یه روز که بارون تندی میومد لباس رو برای اولین بار کرد تنمو دست در دست هم زیر یه چتر عازم مهدکودک شدیم تا اون هم بعد از رسوندن من بره سر کار.
بارون خیلی خفن بود و تمام جوبا پر آب شده بود. من اسکل هم نمی دونم با چه انگیزه ای دست مامانو ول کردم که یهو جاتون خالی افتادم تو جوب (همون جوی!) آب! اما قبل از اینکه مسیر جوب رو طی کنم و به رودخونه و در نهایت به آبهای آزاد بپیوندم مامان مثل بچه گربه پشت گردنمو گرفت و از آب کشیدم بیرون.
همه ی سر همی خوشگلم به لجن مزین شده بود. با دلخوری برگشتیم خونه مامان منو گرفت زیر دوش یه لباس جدید کرد تنمو زود خودمونو رسوندیم مهدکودک. تنها عواقبی که داشت یه سرما خوردگی ناقابل بود.

3- فکر کنم سوم- چهارم دبستان بودم. شیراز یه جایی داره به اسم کوهپایه یا گهواره ی دید. یه کوهه وسط یه پارک که یه قسمتشو پله زدن تا ملت راحت تر ازش برن بالا. شب بود با خانواده ی داییم اینا رفته بودیم اونجا. شامو با خودمون بردیم که بالا بخوریم. موقع برگشتن من از کناره ها که پله نداشت می دوئیدم که یهو توی اون تاریکی پام به یه چیزی گیر کردو با سر رفتم طرف دره. معجزه بود که تونستم یه جوری خودمو نگه دارم. وقتی رسیدیم خونه هنوزم صورت همه رنگ گچ بود.

4- سال دوم دبیرستان. روزای آخر مدرسه بود، ناظم اولتیماتوم داده بود که فردا حتی اگه مرده بودید هم جنازه تون باید بیاد مدرسه! فقط به این شرط بود که اجازه می داد چند روز آخر رو بدون دردسر غیبت کنیم. صبح زود داشتم آماده می شدم برم مدرسه. (تو پرانتز به جوونای نسل چارمی: فکر نکنید فقط خودتونید که صبح به صبح چسب مو می مالید به کله تون و عازم مدرسه می شید، ما هم این دوران جاهلیت رو پشت سر گذاشتیم )
نظر به پرانتز یاد شده من هم طبق معمول همیشه زلف هایم را!! درون برس پیچ فرو برده بودم و مشغول سشوار زدن بودم تا از زیر مقنعه بریزم بیرون که یهو یه چیزی از توی سشوار رفت توی چشمم و دقیقاً کنار مردمک فرو رفت.
اول سعی کردم با دستمال خیس درش بیارم ولی وقتی دیدم تمام چشمم رنگ خون شده فهمیدم قضیه خفن تر از این حرفاست. به مامان نشونش دادم و سریع با هم رفتیم بیمارستان. اونجا هم آقاهه با گاز استریل چند تا ژانگولر زد ولی وقتی دید فایده نداره رفتیم اتاق جراحی که با پنس (!!!) درش بیارن. قلبم داشت میومد تو دهنم از ترس. برای شروع کار یه محلول ریختن تو چشمم که خیلی خیلی سوخت. منم همینجوری دعا می کردم یه اتفاقی بیفته که نخوان اون پنسو قیچی رو فرو کنن تو چشمم. وقتی بعد از ریختن محلول چشممو باز کردن که کارشونو شروع کنن.... اون چیزی که می خواستن درش بیارن دیگه نبود!
خداییش مستجاب الدعوه ای رو حال می کنید؟! جسم خارجی درون محلول حل شده بود و بقایاش با اشک از چشمم اومد بیرون
یکی دو ساعت بعد که رسیدیم مدرسه معلم ریاضی دلش می خواست منو از پنجره بندازه بیرون.

5- همین امسال! دانشگاه ما رو به روی یه خیابون پر تردد قرار گرفته که راننده های محترم هم همیشه شدیداً مثل گاو ازون قسمت عبور می کنند. تا حالا یکی دوتا تصادف ناجور اونجا برای دانشجو ها پیش اومده ولی هنوز هم مسئولا زیر بار احداث پل هوایی نرفتن!
طبق معمول همیشه دیر رسیده بودم. همیشه شنبه ها توی صندوق صدقات پول می نداختم ولی اون روز با اینکه دو شنبه بود یه حسی بهم گفت بقیه ی پولی که از تاکسی گرفتم رو نذارم توی کیفم و اونور خیابون بندازم توی صندوق.
تازه به وسط خیابون رسیده بودم که یه پژو با سرعت زیاد نمیدونم از کجا پیداش شد و قبل از اینکه بفهمم خورد بهم.صدای شدت برخورد وحشتناک بود ، پرت شدم عقب ولی قبل از اینکه بیفتم یه خانوم از پشت سر محکم منو گرفت! چند دقیقه طول کشید تا شوک تموم شه. هیچیم نشده بود! با وجود اون برخورد و صدای وحشتناک فقط یه درد خیلی خفیف توی بازو و پام داشتم! وقتی رسیدم اینور خیابون فقط به دستم که مشت شده بود و پولو توش گرفته بودم نگاه می کردم .... دیریدیرین! کلید اسرار! دختری که از تصادفی مهیب (!) جان سالم به در برد! شما هم اگه وقایع معجزه اسایی در زندگیتون رخ داده اونا رو برای ما بفرستید که در برنامه مون پخش کنیم!

خب دیگه تموم شد. هر کی هم که برای دعوت کردن به ذهنم برسه مطمئناً قبلاً دعوت شده پس خودمو ضایع نمی کنم و همینجا شما رو به خدای بزرگ می سپارم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 18:3 توسط یک بوقی |

مامانم فکر می کنه که من پای کامپیوتر عمرمو هدر می دم.

دیروز دخترخاله م زنگ زد. حوصله ش سر رفته بود می خواست بدونه من چیکار می کنم. بهش گفتم که هر روز یا به در و دیوارای خونه نگاه می کنم یا عمرمو هدر می دم.
دلم لک زده برای یه مسافرت خوب. البته زیاد تجربه ی مسافرتای جالبو نداشتم. نمی دونم چطور ممکنه دل آدم برای چیزی که هیچوقت تجربه نکرده لک بزنه؟!

مامان بیشتر وقتشو با دوستش که از هلند اومده می گذرونه. براش غذا می پزه با هم می رن بیرون و در مورد چیزایی مثل ترشی درست کردن و پختن کوکو سبزی و حقوق بازنشستگی حرف می زنن. اگه دوستشم نبود جلسه ی قرآن و ختم انعامو مهمونی همیشه سر جاشه.
بیشتر وقت مریم سرکار یا دانشگاه می گذره. محسن هم دنبال برنامه ریزی برای سفر هفته ی آینده ش با دوستاشه.

منم.... خب عمرمو تلف می کنم! البته بین تلف کردن عمر گاهی وقتا نیم ساعت- یه ساعت هم به اسم کنکور درس می خونم.
یه سی دی بازی گرفتم! فکر می کنم مناسب سنین 8-10 ساله ولی برای من خوبه! فکر کنم یه کم دیگه که بازی کنم تموم می شه. اولین بار تو زندگیمه که یه بازی کامپیوتری رو بیشتر از دو مرحله بازی کردمو نباختم. یه خرده دیگه برم جلو می تونم همه ی اون مدالای مخفی رو پیدا کنم و بازیو ببرم...

ازینجا به بعد سانسور شد چون به شما ربطی نداشت 

راستی اینجا هم آپه!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:13 توسط یک بوقی |

فکر کنم یکی از خصوصیات وبلاگ که اونو برجسته می کنه قابلیت انتشارش تو هر لحظه ست. یعنی توی کوتاه ترین زمان می تونی افکارتو با کلی مخاطب در میون بذاری و محدودیت رسانه های دیگه مثل روزنامه، مجله یا راههای ارتباطی سنتی مثل نامه رو نداره (شاهکار کردم با این افاضات!!)
اینا رو گفتم که بگم ارزش وبلاگ توی روزانه بودنش، چند روزانه بودنش، هفته گانه (!) بودنش، یا لااقل منظم بودنشه! و وبلاگی که قرنی یه بار هم آپ نمی شه دیگه وبلاگ نیست و بهتره بکوبیش تو سر صاحبش!
البته ناگفته نمونه که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست. منم ترجیح دادم به جای اینکه اسباب کشی کنم یه جای تازه همین جا ماهی گیریمو ادامه بدم!

.....
....
...
..
.
من بسیار خوشبختم!

چند روز پیش که بین استیتسا، بلست ها، وبلاگ ها و نوشته ها می چرخیدم در اوج ناباوری چیزیو فهمیدم که فهمیدنش تا چند لحظه مبهوتم کرد. فهمیدم که.... من اصلاً غمگین نیستم مدت هاست که نیستم.
خنده داره ولی حس کردم دلم برای گوش کردن به آهنگای غمناک، نوشتن جمله های فلسفی، گذاشتن آواتارای هنری، برای رنگ سیاه، برای تیریپ افسرده برداشتن، برای شعر غصه دار خوندن و آه کشیدن..... تنگ شده!!
من خوشبخت و خوشحالم. خوشبخت تر و خوشحال تر از هر وقت دیگه. اصلاً هم مصنوعی و ساختگی نیست. واقعاً خوشبختم.... اما متوجهش نشده بودم!

دیگه اصلاً دلم نمی گیره، حتی یادم رفته دل گرفتن چجوریه. دلم؛ فقط تنگ می شه. فقط تنگ!

نمی خوام بگم همه چیز در اوج ایده آله. گاهی اتفاقای بدی می افته، گاهی مریضم، گاهی نگران و ناراحتم. مثلاً نگران به خاطر امتحان 6 ماه دیگه و 30 تا کتابی که هنوز نخوندم. یا ناراحت به خاطر مریضی و عقب افتادن از برنامه ها - مثل همین چند وقت پیش که کارم به بیمارستان کشیدو تا یه ماه همش قرص می خوردمو آمپول می زدم. هر شب تب، هر روز سر گیجه. به خاطر مریضی نمره ی یه درس 3 واحدی رو 8 گرفتمو معدلم دو نمره اومد پایین. اصلاً چرا راه دور بریم، همین شنبه که دندونمو کشیدمو خونریزی و دردش یه روز تمام از زندگی ساقطم کرد. یا همین دیروز، اون دل درد وحشتناک، اون همه جیغ، اون همه خونی که بالا آوردمو آخرشم بیهوش شدن کف اتاق - اما همه ی اینا، هیچ کدوم اونقد بد نیست که بتونه اون احساس خوشبختی رو خراب کنه.

دل من حالش خوشه اصلاً بلد نیست بگیره...

حس جالبیه که تنها ناراحتی واقعی زندگیت فقط و فقط دلتنگی باشه. می ترسم خودمو چشم بزنم یعنی می ترسم خودمونو چشم بزنم! ولی خب، نمی شه انکارش کرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:11 توسط یک بوقی |

 

زمستون خدا سرده دمش گرم

زمین از غصه یخ کرده دمش گرم

تو قاموس خدا لوطی گری نیست

خدا نامرده نامرده دمش گرم!

 

سلام خدا

امروز چطوری؟ اوضاع خوبه؟ اون بالا بالا ها خوش می گذره؟... خواستم این یکی راهو هم امتحان کنم. به حرفام که گوش نمی دی گفتم شاید لااقل وبلاگمو بخونی!

دیشب یکی از بچه ها (مهرناز) می پرسید چمه و چرا غمگین نشون می دم؟ جوابشو ندادم فقط گفتم گاهی وقتا دلم از دست دنیا می گیره. شروع کرد برام به فلسفه بافتن که ما آدما خودمون با عملمون زندگیمونو می سازیم بعدم هر جا خرابکاری کردیم غصه و ناراحتیمونو می ندازیم گردن دنیای بیچاره. منم خندیدمو گفتم شاید!

شاید!... امروز اومدم از تو بپرسم! اومدم باهات دعوا کنم! اومدم حرفامو بزنم تا شاید تو هم با یه کامنت برام روشن کنی سختی هایی که تا حالا دیدم، مجازات کدوم گناهو خرابکاریم بوده.

بهاران یه بازی توی وبلاگش راه انداخته به اسم پته ریزون. حتماً در جریان هستی. پست پته ریزون من خیلی وقته که آماده ست اما دلم می خواد به جای اون، پته ی تو رو بریزم روی آب!... چیه جا خوردی؟ نکنه نگرانی با لیست کردن گرفتاری هایی که تا حالا داشتمو بی توجهی های ظاهریه توئی که خدامی باعث شم بنده هات ازت دور بشن؟! نه خدا جون نگران نباش. من خودم با این وضع و حال هنوزم درددلمو پیش کسی به جز خودت نمی برم دیگه بقیه که جای خود دارن... خب از کجا شروع کنم؟

چشماتو نبند، گوشاتو نگیر... باید بشنوی. باید بشنویو جوابمو بدی. این دفعه مثل دفعه های قبل نیست تا جواب ندی دست بردار نیستم.

اگه واقعاً سختی هایی که توی زندگیمون می بینیم نتیجه ی گناهائیه که انجامشون دادیم باید از خیلی وقت پیش دنبال گناهام بگردم... مثلاً از قبل از 8 سالگی...

گاهی با محسن دعوا می کردم، گاهی هم گولش می زدم که قلکشو بشکنه و بریم با هم از سر کوچه بستنی قیفی بگیریم... یادته خدا؟ عجب بستنی قیفی هایی بود... حیف که مغازه ی حاجی بستنی فروش تعطیل شدو بچه هاش به جاش مرکز و کپی و پرینت و لمینت باز کردن... از بحث دور نشیم، داشتم گناهامو می گفتم... خب یه بارم کاغذ دیکته ای که 14 گرفته بودمو از دفتر املام کندم؛ املا رو از اول نوشتمو خودم به خودم 20 دادم. خب تقصیر من نبود! نمی خواستم مامان تنبیهه م کنه...هر چند توی همون املای تقلبی هم باز 2 تا غلط داشتمو مامان فهمید... به هر حال گناهام که ازین بزرگتر نبوده! بوده؟

واقعاً بلایی که توی اسفند کلاس سوم سرم اومد تاوان اون بستنی قیفی ها و اون املای تقلبی بود؟ وقتی رسیدم توی کوچه مریم با چشمای خیس کنار در ایستاده بود، عمه م اونجا چیکار می کرد؟ چرا مثل دیوونه ها بی دلیل می خندید؟ هیچوقت نفهمیدم چرا به جای خونه ی خودمون مجبورم کردن برم خونه ی همسایه... یک هفته مدرسه تعطیل بود... از خونه ی این فامیل به خونه ی اون فامیل... همیشه حسرت تعطیلیه مدرسه رو می خوردم... پس چرا خوش نمی گذشت؟... پس چرا منو نمی بردن خونه؟!

بعد از یه هفته بالاخره جلوی در خونه ایستاده بودم. عکس بابا توی یه قاب زشت وسط  یه دسته گل سفید و صورتی بود. صدای قرآن می یومدو مامان چادر سیاه سرش بود... تازه یاد گربه نوروزی هام افتادم. زود دوئیدم توی حیاط تا به شیشه ی مربایی که لونه شون شده بود سر بزنم. ولی بارون شیشه رو پر از آب کرده بود. هیچ کس یادش نمونده بود که اونا رو زیر سقف بذاره. هنوزم دلم براشون می سوزه که به خاطر من هیچ وقت نتونستن پروانه بشن... یعنی  واقعاً به خاطر اون نمره ی 20 دروغی ِاملائو اون بستنی های قیفی ِ شکلاتی بود؟....اگه اون موقع مجازاتشو می دونستم هیچ وقت به بستنی لب نمی زدم.هیچ وقت از ترس ناراحتی مامان دفترمو پاره نمی کردم... قسم می خورم که این کارو نمی کردم!

وقتی عزیز ترین فرد زندگیتو از دست بدی دیگه مردن آدمای دیگه کم کم برات مثل ِ یه فیلم ِتکراری می شه. نمی خوام از همه ی مرگایی که توی این چند سال اتفاق افتاد برات حرف بزنم خدا جون. خودت می دونی که هنوزم چقدر از قبرستون و عزاداری متنفرم ولی کم کم با رفتارات باعث شدی یادبگیرم نباید چیزی رو دوست داشته باشم چون دوست داشتنش دقیقاً مساویه با از دست دادنش.

می خوام از حسرتام برات بگم. حسرت...؟ آره حسرت... مثلاً حسرت ِ محکم بغل کردن یه مرد! خدا جون فکرت عوضی جای دیگه نره ها منظورم یه مرده! یه مرد واقعی! شنیدی اون شعره رو؟ « دلم آغوش بی دغدغه می خواهد...» نمی دونم سال چندم راهنمایی بودم که کم کم حس کردم اون مرده داره پیداش می شه. یه عموی گم شده. کسی که می تونست خیلی از جاهای خالی رو پر کنه. مثل جودی ابوت که برای بابا لنگ دراز نامه می نویسه براش نامه می نوشتم و اونم در جواب بهم تلفن می زد.
 چند سال گذشت، آدمایی اومدنو رفتن که شاید حضورشون اونقدرا پر رنگ نبود... ولی انگار این دفعه قرار بود یه اتفاق متفاوت بیفته. یه عشق!... یه عشق؟! تابستون سال دوم دبیرستان عجب تابستونی بود. یادت هست خدا؟ نیمکتای پارک آزادی بعد از جلسه های تحریریه... بهش می گفتیم جزیره، یادته؟ تازه قرار بود عمومو هم ببینم! برای اولین بار... هر چند توی یک کشور غریب. وقتی رسیدیم هتل... خودت اونجا بودی خداجون واقعاً می شه اون لحظه رو وصف کرد؟

اولین شبی که توی بالکن بی اختیار تو بغلش گریه کردمو یادته؟ دلم می خواست تا ابد اونجا بمونم. فکرشو بکن! یه مرد محکم منو بین بازوهاش گرفته بودو من داشتم 15 سال دوریو براش گریه می کردم... چقدر شبیه بابا بود. وقتی سرمو بلند کردم تمام لباسش از اشکام خیس شده بود. چشمک زدو گفت حالا راستشو بگو شیطون فقط گریه می کردی یا بینش وقتی حواسم نبود دماغتو هم پاک می کردی؟ چقدر اون شب خندیدیم... چقدر خندیدن بعد از اون همه گریه لذت بخش بود.

بردمش کنار بالکن. یه ستاره ی پرنورو بهش نشون دادمو گفتم اینو می بینی؟ قرار شده وقتی منو "اون" از هم دوریم حرفامونو به این ستارهه بزنیم که به اون یکی برسونه. خندیدو گفت خل و چلا اینکه ستاره نیست! ماهواره ست!

فرداش رفتم براش سوغاتی خریدم. یه پیرهنو یه عطرو یه افترشیو. عموم نگام کردو گفت خوبه فقط واسه بعضیا خوش اخلاقی!

15 روز بعد از 15 سال دوری! چقدر زود گذشت... ولی خب حداقل یه نفر بود که هنوز روی همون نیمکت همیشگی منتظرم باشه. اما اینبارم زیاد طول نکشید، یادته خدا جون... چه آذر سردی بود... خیلی سرد.

وقتی با عمه م تو خیابونای سرد راه می رفتمو برام موعظه می کرد به چه چیزایی فکر می کردم. بهش گفتم عمه مگه من چیکار کردم؟ یادم به دختر عمه هام افتاده بود... آخه چرا من؟... گفت آخه چون تو خیلی دختر خوبی هستی خدا نمی خواد که به اشتباه بیفتی.

فکر نمی کنم مامان هیچوقت منو بخشیده باشه. می گفت یعنی عموت از من بهت نزدیکتر بود؟... ولی من تحمل می کردم. چون فکر می کردم باید خودمو ثابت کنم! چه دورانی بود... فرار کردنای گاهو بیگاه با نینا از مدرسه رو یادته خدا؟ شاید همون فرار کردن سر زنگای کسل کننده ی آمارو زمین شناسی هم یه گناه کبیره بودو اتفاقاتی که بعدش افتاد تاوان اون گناها.

تابستون سال سومو یادته خدا؟ من یه طرف میز نشسته بودم، اون دختره یه طرف، " اون" کنارشو دبیر تحریریه هم رو به روم. یه قرآنم وسط میز بود... لازمه یادت بیارم که چه حرفایی زده شد یا خودت یادته؟

دیگه بعد از اون سرزنشا شاید حتی عموم هم اونجوری که باید باشه نبود ... من موندمو یه اقیانوس. تغییر رشته دادمو مثل یه غواص شیرجه رفتم زیر آب به امید مروارید. سال بعد دوباره همه چیز داشت قشنگ می شد. توی مدرسه مثل همیشه عالی بودم. دوستای جدید، دنیای جدید و درسی که با عشق می خوندمش. یه روز ظهر که خسته از مدرسه بر می گشتم کلیدو توی در چرخوندمو... خدایا کی توی هال نشسته بود؟ عموم؟!

آره اومده بود! بعد از این همه سال اومده بود. زنش باردار بودو مونده بود پیش بچه ها. 

- چه خبره عمو؟ اون دوتا بس نبودن مگه؟

- اووه این که چیزی نیست موقع تولد "ندا" یه مرد دانمارکی رو توی بیمارستان دیدم که برای تولد بچه ی دوازدهمش اومده بود!

چقدر خوش گذشت!...

نزدیک یه ماه مونده بود به کنکور که آقاجون مرد. چقدر پیرمردو دوست داشتم... خیلی غرغرو بود ولی به همون نسبتم با نمک بود. "بابک" تو جلسه های مشاوره چقد باهام حرف می زد که خودمو نبازمو این یه ماهه سرنوشت سازو فدای عزاداریو ختمو گریه نکنم.

عمو گفته بود باباشو دفن نکنن تا خودش بیاد. 5 تا پرواز عوض کرد تا رسید اینجا و باباشو با دستای خودش توی خاک گذاشت. چقدر آقاجون توی کفن خوشگل شده بود. خدایا چی می شد اگه همه ی آدما توی پیری می مردن؟ اونقدر روشن...اونقدر آروم...

خدایا یه لطف بزرگ دیگه هم بهم کردی. چیزی که همیشه آرزوشو داشتم! همیشه وقتی همکلاسی هام با پدراشون واسه گرفتن کارنامه می یومدن خودمو جمع و جور می کردمو کنار می کشیدم... تو آخرین سال مدرسه کاری کردی که با یه مرد واسه گرفتن کارنامه م برم... چه ذوق و شوقی داشتم. هنوز قیافه شو بعد از دیدن نمره هام یادمه. با هم رفتیم کافی شاپو کلی تفریح کردیم... یه جشن دو نفره!

شاید قبولی با یه رتبه ی خوب تکمیل همه ی اون شادی ها بود. ولی بعدش... بعدشو نمی خوام یادم بیاد خدا... کی فکرشو می کرد که اونجوری بشه؟ وقتی عمو پای تلفن فهمید لپ تاپم خراب شه گفت تابستون که بیام جدیدترین مدلشو با خودم برات می یارم... تابستون؟!

خیلی ذوق داشت چون پسر کوچیکش حالا یک ساله شده بودو می تونست تابستون با زن عمو و بچه ها بیاد ایران. آخرین امتحانو که دادم رفتم آرایشگاه... ده روز دیگه قرار بود عمو بیاد. وقتی رسیدم خونه حدس زدن اینکه اتفاقی افتاده از قیافه ی مامان چندان دشوار نبود.

نصف قولشو عمل کرد. تابستون اومد. ولی به جای اینکه اون زن و بچه شو بیاره اونا توی یه تابوت آهنی با خودشون آوردنش.

توی سرد خونه ایستاده بودمو به مرد درشت هیکلی که با فرز ومیخ و آهن روی تابوت مهر و موم شده می کوبید نگاه می کردم. چقدر سرد بود... چقدر سرد.

قیافه شو یادته خدا؟ یادته چند شب از کابوسش نمی تونستم بخوابم؟ پسر کوچولوی 1 سالشو یادته که هر مردیو که می دید به حساب اینکه باباشه چجوری توی بغلش آروم می گرفت؟

ولی انگار هنوز زود بود که یاد بگیرم هر کسیو دوست دارم باید از دستش بدم. اون سالم با دو تا مرگ دیگه به آخر رسید تا تعداد مرگایی که لمسشون کردم به ششمی برسه... خدایا محمدو یادت هست؟ فقط 17 سالش بود... وقتی به موهاش  ژل می زد... وقتی اون عینک بزرگو می زد روی چشماش... وقتی با اشتیاق در مورد آهنگای رپ و هم سن و سالاش حرف می زد....

هنوزم از عروسکای بزرگ با لباسای توریو از لپ تاپ بدم میاد... بابا هم قبل از رفتنش قول داده بود یه دونه ازون عروسکا برام بگیره. اون اسباب بازی فروشی ِ بزرگو یادته خدا؟

شب سال تحویل که چهلم مامان بزرگ و عید اولش هم بود با لباسای سیاه نشسته بودم پشت کامپیوتر... توی خونه تنها بودمو تو اون دنیای مجازی بی سرو ته هم غریبه... تا اینکه یه نفر منو پیدا کرد!... ستایش.

کم کم همه ی دنیام شدن دوستام... زندگی سعی داشت که قشنگ تر بشه. هنوز فروردین تموم نشده بود که سرو کله ی پسری پیدا شد که سعی می کرد نشون بده متفاوته... البته حق داشت. متفاوت بود. خیلی متفاوت... اما....! دوباره زمین خوردمو این بار محکم تر از همیشه بلند شدم. سعی کردم نشون بدم اتفاقی نیافتاده. نمی خواستم این دفعه هم جلوی تو کم بیارم خدا.

این آخریا رو حتماً خودت خوب یادته. احمقانه ست که دنیای یه دختر 20 ساله بشه یه مشت رنگو نوشته و اسمو عکس... ولی شد! دوستام یواش یواش دنیامو ساختن. همشونو دوست داشتم. خودت می دونی چقدر زیاد. بازم فراموش کرده بودم که نباید چیزی یا کسیو زیادی دوست داشته باشم. یادم رفته بود که تو اون بالا نشستی و زوم کردی روی من تا ببینی به کی علاقه مند می شم تا سریع ازم بگیریش.

آره خداجون. دنیای من همین دوستام بودنو اون سایت مجازی. یادت رفته اون نقاشی ها رو با چه عشقی می کشیدم؟ اما خب برای شکستن همش 3 روز وقت کافی بود. امروز وقتی با فرهاد حرف می زدمو اون سعی می کرد متقاعدم کنه گفتم: فکرشو بکن مثلاً خدا بیاد تو جادوگران یه پست بزنه، قفل بودن تاپیکو دسترسی های ملتم روش هیچ اثری نداشته باشه. خندیدو گفت این که شد داستان علمی تخیلی! منم خندیدم ولی بهش گفتم خدایی که حتی نتونه یه پست بزنه واقعاً چه خدائیه؟

نیومدم اینجا که فقط شرح بدبختی هامو برات ردیف کنم خدا. می دونم که اگه بخوام از داده ها و مهربونی هات حرف بزنم کل کاغذا و وبلاگای دنیا هم کمه. خودت که می دونی هیچ وقت نشده که منکر خوبی هات بشم. فقط الان دلم گرفته. با این اخلاقی که دارم هم نمی تونم با هیچ کس دیگه ای حرف بزنم. همه می گن چرا بهمون می پری، چرا طعنه می زنی، چرا تیکه می ندازی؟... خدایا تو که ناراحت نمی شی اگه بهت بپرم؟ اگه یه ریز بهت تیکه بندازم چی؟ فکر کنم دلت اونقدر بزرگو محکم هست که اگه باهات دعوا کنم هم از شکستنش ترسی نداشته باشم. ولی خداییش خودمونیم خداجون بعضی وقتا بدجوری نامرد می شی. سرمای زمستونت مال کارتن خواباستو زخم زبون و تهمت بنده های نفهمت مال بی پناها.

دلم از دست دنیات گرفته. حتی از دست خودت، از دست عدالتت... امروز خیلی رو دلایل ناراحتیم دقیق شدم. خدایا من که سر ِ زمین خوردن آخرم هیچ شکایتی نکرده بودم پس دلیل این بازی آخرت چی بود؟ شاید حرفی که به ستایش زدم درست باشه. من حسودم! حسودم؟... نمی دونم... خوشحالی آدما خوشحالم می کنه ولی... تو این قضیه من فقط یه موش آزمایشگاهی بودم. یه مثال واسه اثبات دروغگوئیه یه نفر. ثابت شدنش برای من چه نفعی داشت؟ من که قبلاً همه چیزو می دونستم. دیروز دو نفر حرفاشونو ثابت کردن، دو نفر از دهن گرگ بیرون اومدن و یه نفر از اعتماد 4 ساله ش پشیمون شد . بعدم یه قهوه ی داغو یه خرده خنده و تمام.

حسودیم شد خداجون... چرا من هیچ وقت نتونستم تو زندگیم هیچ چیزیو ثابت کنم؟ چرا همیشه به سکوتو و صبر محکوم شدم؟ چرا هیچوقت هیچ کس نبود که از دهن گرگ بکشدم بیرون... چرا وقتی تو اوج سر در گمی و تاریکی دنبال یه قطره نور می گشتم هیچ نشونه ای از جانبت نبود؟... به مسعود حسودیم شد. خیلی. خیلی زیاد.
 همه فکر می کنن این قضیه منو خوشحال کرده ولی تو خودت حقیقت ماجرا رو می دونی. مثل یه تفاله ی بی ارزش، مثل یه موش آزمایشگاهی ِ مرده دورم انداختن! از تو شکایت دارم خدا فقط از تو.

اینبار چرا خوشحالی آدما خوشحالم نمی کنه؟ باید بازم برمو واسه راحتی یه عده ی دیگه خودمو سر به نیست کنم؟ یه غواصیه طولانیه دیگه تو اقیانوسو یه مروارید دیگه؟ بعضی گناها انقدر بزرگن که هر جوری فکر می کنم هیچ مجازات مناسبی براشون به ذهنم نمی رسه. اونوقته که باز دلم ازت می گیره. لااقل می تونستی یه کاری بکنی، یه حرکتی بزنی... نمی تونستی؟ آخه مگه تو خدا نیستی؟ مگه تو قادر مطلق نیستی؟ تا کی باید بغضمو قورت بدمو چند روز بعد همشو مثل یه زهر کشنده توی سینک دستشویی بالا بیارم؟

من امشب واقعاً دلم از دستت گرفته. باورت می شه هیچ وقت نتونستم مامانمو اونقدری که باید دوست داشته باشم فقط از ترس اینکه اونو هم ازم بگیری؟ نمی دونستم انقدر زوم کردی رو زندگیم که دنیای مجازیم هم از چشمت دور نمی مونه. باشه این یکی هم واسه تو ولی کم کم حسابت داره سنگین می شه ها! اگه واقعاً خدای خوبی باشی یه جایی ، یه وقتی و یه جوری باید جبران کنی. هر چند اگه دست خودم باشه من ترجیح می دم کلاً چیزی ازم نگیری که بعدش این دردسرا پیش بیاد. .ولی خب... من که خدا نیستم تو خدایی. شاید من نمی فهمم... به هر حال فعلاً که دور دست توئه ;)

حرفام که خسته ت نکرد؟ از شکایتام که ناراحت نشدی؟ یه وقت  لینک وبلاگمو از لیست پیوندات پاک نکنی ;)! تو که پست نزدی، دستای منو هم واسه نوشتن بسته بودن پس یه جورایی شدم مثل تو! ساکت ِ ساکت مثل خدا! توفیق اجباری... خنده داره نه؟ :)) ولی خب درسته تو خدایی اما انقدر کلاس گذاشتنم گاهی وقتا خوب نیست. لااقل یه کامنت که می تونی بذاری تا بفهمم حرفامو خوندی! چیزی که از خداییت کم نمی شه می شه؟!

خب من دیگه برم. وقت کردی بعضی وقتا یه سری بهم بزن می دونی که چقدر تنهامو گاهی چقدر دلم برای کسی که ساکت بشینه و به حرفام گوش کنه تنگ می شه. مواظب دوستام باش. اگه یه روز برگردمو ببینم یه مو از سر یکیشون کم شده واقعاً دیگه حسابی از دستت شاکی می شم. از قول من به همشون بگو خیلی دوستشون دارمو خیلی دلم براشون تنگ می شه. می دونم که سکوتت فقط واسه منه و به موقش با همه ی اونا حرف می زنی. ببخشید اگه یه خرده پته تو توی جمع روی آب ریختم ولی می دونم که اونقدر خدا هستی که این چیزا ناراحتت نکنه. نوشتن برای تو خیلی آرومم کرد. هنوز چشمم به آسمونته، مواظبم باش.

                                                                                                                                                                                                                                                                مینای تو

 

پ.ن:
به دوستام: یه چند وقتی بهتره بهم تلفن یا اس ام اس نزنید. نه به خاطر اینکه فکر کنید دوستتون ندارم، فقط به خاطر اینکه دوستم دارید.... دارید؟

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:41 توسط یک بوقی |